تبليغاتX
من و خودم

من و خودم

روزنویس

سلام.
حال شما؟؟؟؟
من سه شنبه امتحان دارم. خدا بهم رحم کنه. خدا کنه پاس کنم.
لطفا برام دعا کنین.
ان شالله میام و حسابی می نویسم.
دعا یادتون نره ها!!!

اینم یه متن که با میل برام رسیده:


Once upon a time a married couple celebrated their 25th marriage anniversary.
 
They had become famous in the city for not having a single conflict in their period of 25 years.
 
Local newspaper editors had gathered at the occasion to find out the secret of their well known "happy going marriage". 

Editor: " Sir. It's amazingly unbelievable. How did you make this possible? "


Husband recalling his old honeymoon days said: 
 
" We had been to Shimla for honeymoon after marriage.
 
Having selected the horse riding finally, we both started the ride on different horses.
 
My horse was pretty okay but the horse on which my wife was riding seemed to be a crazy one.
 
On the way ahead, that horse jumped suddenly, making my wife topple over.
 
Recovering her position from the ground, she patted the horse's back and said "This is your first time".
 
She again climbed the horse and continued with the ride. After a while, it happened again.
 
This time she again kept calm and said "This is your second time" and continued.
 
When the horse dropped her third time, she silently took out the revolver from the purse and shot the horse dead !!
 
I shouted at my wife: "What did you do you psycho. You killed the poor animal. Are you  crazy?" ..
 
She gave a silent look and said: "This is your first time!!!"." 

Husband: "That's it. We are happy ever after". "
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 3:1  توسط نازنین  | 

سلام.
امیدوارم خوب و خوش باشین.
اول از همه بگم متن امروزم برای خودم خیلی ناراحت کننده است. در نتیجه اونایی که حساسن یا مثلا باردارن لطفا نخونن.
دیشب یاد یکی از بستگان نزدیکم افتادم که تو دهه چهارم زندگیش بدون اینکه لذتی از زندگی برده باشه فوت شد. اسم این فامیل عزیزم رو می ذارم ثریا. ثریا آدم فوق العاده باهوشی بود. بنا به موقعیت زندگیش و زمانه ای که توش زندگی می کرد فقط تونسته بود تا دیپلم درس بخونه. چون متولد 1325 بود. من ثریا رو تو دوران کودکیم می دیدم و خیلی خونه ما رفت و آمد داشت. او بعد از دیپلم ازدواج کرد و متاسفانه گیر یه مادر شوهر نانجیب افتاد. مادر شوهری که روزگار ثریا و بالطبع خانواده و اطرافیانش رو سیاه کرد. ما هم از این ماجرا ها بی نصیب نبودیم و کلی از دردسر ها غصه های ثریا تو زندگی ما منعکس می شد. مظلومیت این زن چیزی بود که همه رو به گریه و ناراحتی مینداخت. شوهر بی اراده اون هم دردش رو بدتر و بدتر می کرد. ثریا یه مشکل داشت و اون ضعیفی و کم خونی بیش از حدی بود که باعث می شد بچه اش تو 6 یا 7 ماهگی به دنیا بیاد و بعد از چند روز بمیره. با اینکه اولین بار که این اتفاق افتاده بود، دکتر تاکید کرده بود که دیگه نباید باردار بشه وگر نه سلامتی خودش رو از دست می ده، شوهر بی .... و مادر شوهرش براش جهنمی درست کردن که چهار بار باردار شد و هر بارداستان تکرار شد. پدر و مادرم همیشه روزی رو به یاد میارن که شوهر احمقش بچه مرده اونها رو آورده و به پدر مادر ثریا داده.... هر چی از آتیشی که مادر شوهرش براش روشن کرده بود بگم کم گفتم. رفت و برای پسرش زن دوم گرفت و ثریا رو از خونه انداختن بیرون. اون زن هم بچه دار نشد و طلاق گرفت و رفت. بعد از فوت پدر شوهر ثریا مادر شوهرش اومد و 10 سال با ثریا زندگی کرد و توی این 10 سال همیشه بهش می گفت که تو کی میمیری تا ما از دستت راحت شیم و...
سرتون رو درد نیارم. ثریا هر روز مریض تر از روز قبل و ضعیف تر می شد. من اون زمان بچه تر از اونی بودم که بتونم با کسی همدردی کنم ولی از این که ماهی یه هفته تو بیمارستان می خوابید تا آب ریه هاش رو خالی کنن، همیشه غصه می خوردم و مادر شوهرش هم همیشه خوشحالی می کرد. من مادر و پدر ثریا رو می دیدم که هر روز بیشتر از روز قبل پیر می شن. ولی نمی فهمم که چرا ثریا که آدم مستقلی بود هیچ وقت از شوهرش جدا نشد.
بالاخره ثریا مرد و روزی که رفتیمم خونشون، مادر شوهرش انگار روی آتیش نشسته بود و تمام مدت زیر لبش چیزهایی می گفت که هیچ وقت نفهمیدم چی می گه. من با چشم خودم دیدم که چقدر توی چشماش ترس و اضطرابه. من دیدم که اون که سالم سالم بود دیگه نمی تونست خوب نفس بکشه. دیدم که صدای نفسهاش به خس خس تبدیل شد دیدم که از اورژانس اومدن و گفتن که ریه اش آب آورده. صدای داد و آه از دردهایی که می کشید رو شنیدم و یاد طعنه هایی افتادم که به ثریا می زد که خودتو لوس نکن درد نداری که... . و اون زن سنگدل در نهایت دقیقا روز چهلم ثریا مرد...
.
.
.
ما دیگه با شوهرش هم کاری نداشتیم و الان ازش بی خبریم. ولی تو مراسم ثریا فقط گریه می کرد و ثریا ثریا می کرد.....-چه فایده؟؟؟؟ تو همه اون لحظات یاد نامه ای می افتادم که برای پدر ثریا نوشته بود که من بچه می خوام!!! یه بچه از خودم!!!!
دوست ندارم حرفی بزنم.

ولی دنیا واقعا دار مکافاته...
ثریا تو خاطرمون هست و همیشه براش دعا می کنیم.
اما واقعیت خیلی آزارمون میده:
اون واقعا تنها بود ...
همیشه فکر می کنم که اون هیچ دلخوشی ای تو زندگیش نداشته...
خدا تو همه کارهاش حکمتی داره ولی من حکمت این زندگی سخت رو نمی فهمم.
فقط با یادآوری این خاطرات خدا رو شکر می کنم به خاطر همه نعمتهایی که به من داده. خدایا من لیاقت هیچ کدومشون رو ندارم. ولی تو به لیاقت من نگاه نمی کنی تو به اندازه لطف و رحمت بیکران خودت بهم مرحمت می کنی.




 

چند حكايت از پائولوكوئيلو
1
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...         
مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .
2
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه  : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست .
3
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .
4
مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است  همان پول گلدان ساده را مي گيري؟                 
فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است .
5
در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟
سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا
تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !
تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .
مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم

پ.ن. این مطلب با ایمیل به دستم رسیده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:17  توسط نازنین  | 

سلام دوستای خوبم.
اولا در مورد پام خدا روشکر خیلی بهتر شده هنوز نمی تونم خیلی خمش کنم. ولی دیگه خوب شده تقریبا. مثلا از پله ها می تونم برم بالا. حالا پایین اومدنش رو مثل پیرزنها (البته ببخشیدا!!!) میایم.
ثانیا هنوز امتحانم رو جدی نگرفتم ولی فقط 12 روز مونده و احتمالا تو این مدت سرم شلوغ بشه!!!
ثالثا از نیکاجون بی خبرم وخیلی نگران مامانشم. اگه کسی خبری داره لطف می کنه منو از نگرانی در بیاره.
رابعا می دونید مارک کفش clarks (درست نوشتم؟؟) رو کجا می شه با قیمت خوب خرید؟ یا اینکه حدود قیمتش چنده تا من با این مغازه که دیدیم مقایسه کنم. آیا واقعا کفشهای خوبی داره یا فقط اسمشه؟؟؟


بر اساس تحقیقاتی که در دانشگاه میشیگان صورت گرفته یک زندگی سالم به چهار امر مهم بستگی دارد:

۱- عدم استعمال دخانیات.
۲- پایین نگه داشتن وزن.
۳- تغذیه‌ی مناسب.
۴- ورزش.

جالب است بدانید از بین ۱۵۳۰۰۰ نفر مورد بررسی قرار گرفته شده فقط ۳٪ همه‌ی چهار مورد بالا را رعایت می‌کردند.

اکثر مردم وقتی وارد زندگی بزرگسالی می‌شوند به دلیل مشغله های مختلف دچار عادت های بد و ناسالم می‌شوند. همه‌ی ما بار ها و بارها مقالاتی مثل همین را خوانده‌ایم و تصمیم گرفته‌ایم آنها را عملی کنیم ولی نکرده‌ایم.
ولی اگر هرگز شروع نکنیم مطمئن باشید ضرر بزرگی خواهیم کرد و بعد ها افسوس خواهیم خورد. چون زمان و سلامتی و جوانی دیگر هرگز باز نخواهند گشت.
آیا عاقلانه تر نیست با کمی غلبه بر احساس تنبلی چندین سال زندگی شادتر و سالم‌تری برای خود بسازیم؟

در زیر ۴۰ کار مفید برای سلامتی آورده شده که انجام دادن آنها حداکثر ده دقیقه طول خواهند کشید ، فکر می‌کنم برای شروع یک زندگی سالم خوب باشد:سیب - رژیم - لاغری - متر

۱- مسواک بزنید.

۲- ۱۵ تا بشین پاشو بروید.

۳- صاف بنشینید.

۴- یک سیب بخورید.

۵- سرخط های مربوط به سلامتی روزنامه ها را بخوانید.

۶- بایستید و کمی به بدنتان کش و قوس بدهید.

۷- ۱۰ بار وزن را از طرفین روی یکی از پاهایتان بیاندازید.

۸- یک لیوان آب بنوشید.

۹- لبخند بزنید.lunge - ورزش - سلامتی - تندرستی - نرمش

۱۰- یک نقل قول خوب و روحیه بخش برای دوستانتان ارسال کنید.

۱۱- یک نفس عمیق بکشید.

۱۲- ده دقیقه زودتر از خواب بیدار شوید.

۱۳- کمربندتان را ببندید.

۱۴- دست هایتان را بشویید.

۱۵- به مادرتان تلفن کنید.

۱۶- یک دستور غذای خوب و سالم را به دوستانتان بدهید.

۱۷- خودکاری که نمی‌نویسد را دور بیاندازید.

۱۸- هنگام آگهی های بازرگانی تلویزیون ۱۰ تا شنا بروید.

۱۹- کمی فلفل به سالادتان اضافه کنید.

۲۰- کنترل تلویزیون را کمی دور بگذارید تا برای عوض کردن کانال بلند شوید.

۲۱- پنجره‌ای را باز کنید.A glass of water with ice - یک لیوان آب خنک + یخ

۲۲- نظری در یک وبلاگ بنویسید.

۲۳- فرزندانتان را بغل کنید.

۲۴- کمی کرم مرطوب کننده و ویتامینه به دستانتان بزنید.

۲۵- از کسی که لیاقتش را دارد تشکر کنید.

۲۶- لباس هایتان را برای فردا آماده کنید.

۲۷- یک بار به جای چای قهوه بنوشید.

۲۸- کلید هایتان را یک جای مشخص قرار دهید.

۲۹- نامه یا ایمیلی دوستانه برای یکی از دوستانتان بفرستید.

۳۰- به یک موسیقی آرامش بخش گوش دهید و ذهنتان را آزاد کنید.

۳۱- ۱۰ دقیقه استراحت کنید.

۳۲- میز کار و صفحه‌ی نمایشگرتان را تمیز کنید.ترک اعتیاد - سیگار خاموش - ترک سیگار - no smoking

۳۳- پنج دقیقه Free Rice بازی کنید.

۳۴- یکی از دوستان خوبتان را برای یک شام سالم دعوت کنید.

۳۵- یک خوردنی برای فقیری تهیه کنید و به او بدهید.

۳۶- چشمانتان را ببندید و فکر کنید چه چیزهای خوبی در زندگی دارید.

۳۷- این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

۳۸- دست و صورتتان را بشویید و ۳ دقیقه از پنجره به دوردست نگاه کنید. (برای چشم مفید است.)

۳۹- برای پرنده ها دانه بریزید.

۴۰- یکی از کار های بالا را همین حالا انجام دهید!

کار های بالا هر کدام به نحوی مفید هستند و باعث سلامتی جسمی ، اجتماعی ، روانی و… می‌شوند. انجام دادن هر کدام از آنها حداکثر ۱۰ دقیقه طول خواهد کشید. پس تنبلی را کنار بگذارید و همین الان چند تا را انتخاب کرده و انجام دهید مثلآ ابتدا لبخند بزنید سپس یک لیوان آب بنوشید سپس یک سیب را در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می‌کنید بخورید.

پ.ن. این متن را یکی از دوستانم برام ایمیل کرده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49  توسط نازنین  | 

سلام دوستاي عزيز
اميدوارم كه همتون خيلي خوب و خوش باشيد.
1- در ادامه افتادن زمين در حين دوچرخه سواري، گفتم كه زانوي پام حسابي زخم شد. مامانم گفتن كه برو دكتر كزاز بزن و بده پانسمان كنن چون دو تا نقطه عميق داره. ولي چشمم هيچ نقطه عميقي رو تو زخمم نمي ديد. امير هم همين طور. ما اومديم خونه و امير اومد بتادين بريزه روش كه من نذاشتم و با پنبه روش رو بتاديني كرديم. اين گذشت و چند بار هم اين كار رو كرديم. تا اينكه روز يكشنبه ديدم روي زخم يه مايع لزج سفيد هست و دورش هم حسابي قرمز شده و باد كرده. از شانس خوب من امير اون روز رفته بود مسافرت و من رفتم خونه مامانم اينا و مامانم فهميد كه چه بلايي سر پاي بيچاره اومده. وگرنه من و امير عمرا مي فهميديم از بس كه اينجور چيزا حاليمونه.
خلاصه رفتم دكتر و از اونجا پانسمان. چه پرستار دل سختي (بيچاره ها كارشون خيلي سخته) زخم من رو رسما كيسه كشيد و هي گاز رو مياورد جلوي چشمم كه ببين اين خاكها تو زخمت بود. من كه رسما داشتم از حال مي رفتم. بعد پام رو بست و گفت فردا هم بيا و دكتر هم از اين آنتي بيوتيكهاي خفن برام نوشت. اين پروسه تا حالا سه بار انجام شده و الان ديگه عفونت ندارم و زخم هم داره بسته مي شه خداروشكر.
حالا من به امير مي گم كه برنامه اين هفته دوچرخه سواري رو گذاشتي؟؟؟؟؟؟؟!!!!! امير مي گه: ننننننننننننننننننننننننننننننننننننه.......
2- مامان و بابا شوهريم رفته بودن كربلا ما مرديم و زنده شديم تا به سلامت برگردن. امير هم به خاطر همين رفته بود خونه شون. برام از اونجا چند تا تي شرت و سارافون قشنگ آوردن همه چيني!!!! به به، به به ....
3- منننننننننننن حقوق گرفتم بالاخره. چقدر حال مي ده حقوق گرفتن. كاش هر هفته حقوق مي دادن.
4- مي بينم كه برنج شده كيلويي چهار هزار تومن!!!! اونوقت اقشار زير خط فقر چي بخورن؟؟؟؟ چقدر آدم ناراحت مي شه. همين ساقه طلايي خودمون از 185 تومن پارسال رسيده به 350 تومن.
5- ديروز رفتيم پاساژ دم خونه مامانم اينا ديدم مانتوهاي گشاد تابستوني خوب رو حراج كرده 12500 از ذوق من و مامانم هر دو خريديم.
6- مي دونستين بيماري افسردگي تو آدمايي كه به طور مزمن اين مريضي رو دارن تو بهار به اوج مي رسه و عود(؟) مي كنه؟
7- مامان من مچ پاشون خيلي ناراحته و بايد كفشهايي بپوشن كه مچ پاشون رو نگه داره. حالا تو زمستون چكمه مي پوشن و خوبه ولي براي تابستون از كجا يه چنين كفشهايي پيدا كنيم. ما به ورني، دارلي و تكش سر زديم ولي نبودن. آخه پنجه پاشون هم تورم داره و بايد كفشي بپوشن كه پنجش هم گشاد باشه و در ضمن براي كمردردشون بايد دو تا سه سانت هم پاشنه داشته باشه!!!! اگه كسي بتونه راهنمايي كنه ممنون مي شم.
8- در ادامه بند 7 چرا اينقدر ماماناي ما دست پا و كمرشون درد مي كنه. مامان شوهريم از كمردرد دادش به هواست و مامانم رو هم كه گفتم. تازه تغذيه هاي اونا خيلي از ماها بهتر بوده. پس دوستاي عزيزم مواظب خودتون باشين و همش غذاهاي خوب و مقوي بخورين!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:0  توسط نازنین  | 

سلام. خوبيد كه ان شالله؟
1- جمعه اين هفته هم در ادامه تصميمات ورزشيمون. با همون دوستمون و خانومش رفتيم پارك چيتگر تا دوچرخه سواري كنيم. باز مثل هفته قبل دوستامون تاخير داشتن و به جاي ساعت 6، ساعت 7 رو گذشته بود كه رسيدن. اول از همه رفتيم بساط صبحانه رو چيديم كه ديديم تخم مرغ آورديم ولي نه ظرف براي پختنش هست و نه كره اي روغني چيزي. وقتي آقايون بخوان برنامه ريزي كنن همينه ديگه!!!! بعد از صبحونه رفتيم دوچرخه كرايه كرديم و وارد پيست خواهران شديم. اي حال داد كه خدا مي دونه. ولي يهو وسطاش من اومدم عينك آفتابيم رو بدم دست دوستم كه سر خوردم و افتادم زمين، بدجور.... ولي من مظلومانه هيچي نگفتم و گفتم كه خوبم. يواش يواش ديدم كه نه اصلا هم خوب نيستم. زانوي شلوارم پاره شده بود و خون افتاده بود و در ضمن عجيب ميسوخت. ولي من كه كم نياوردم !!!! و يه ساعت تموم پا زدم. تا به خط نهايي رسيدم و كاپ قهرماني رو گرفتم!!!!! بعد كه اومديم خونه و شلوارم رو در آوردم ديدم اي بابا چند جاي دو تا پاهام علاوه بر اون زخمه داره كبود مي شه و الان كه در خدمتتون هستم حسابي مجروحم!!!
2- اما دوچرخه سواري عجب ورزش توپ و باحاليه. من كه خيلي خوشم مي ياد. نكته مهم اينه كه چرخهايي كه ما كرايه كرده بوديم نه بوق داشت و نه آينه بغل!!! خوب همين باعث مشكلات من شد ديگه...
3- امير وقتي پاي منو ديد گفت: نازنين اين همون شلواريه كه تازه خريده بوديم؟!!!!!! منو مي گي (عصباني)!!!! البته بعد گفت آخي... عيبي نداره خوب مي شي. مي بينيد چقدر براي همسر عزيزم مهمم.
4- تو پارك يكي از دوستاي دوران دبيرستانم رو ديدم كه يه دختر توپولي ناز خوردني بغلش بود... بعد از سلام و احوالپرسي حسابي، گفتم: واي نگين جون دختر توئه بده بخورمش. گفت نه دختر خواهر شوهرمه. ولي خداييش خيلي دختر ناز ديديم تو پارك امروز.
5- يكي از دوستاي دبيرستان و بعد هم دانشگاهم 5 شنبه رفت خارج. خيلي دلم براش تنگ مي شه و اميدوارم خيلي بهش خوش بگذره. اما اونم مثل من هي نگران مامانش بود. ما چرا اينطوري هستيم.
6- دختر يكي از دوستام رو تو يه مهموني ديدم، خيلي خيلي ناز و باحال بود. همش به آدم مي خنديد. خيلي خيلي خوش اخلاق بود. از بس خود دوستم ريلكسه و با شوهرش هم خيلي خوبن.
7- راستي بالاخره بعد از كلي فكر و مشورت ماشين خاله ام رو خريدم. البته سند زدنش مي مونه براي بعد از امتحان جامع. ولي خدا كنه قدمش خير باشه برامون. حالا 900 ليتر بنزين دارم. كي مي خره ازم تا يه كمي از زير بار قرض بيام بيرون و كمي چاله اي رو كه كندم پر كنم؟؟؟؟
8- امتحان ما افتاده 31 ارديبهشت. دعا كنين براي نازنين تنبل. با دوستم قرار گذاشتيم بخونيم ولي من از برنامه خيلي عقب افتادم. قول مي دم از فردا روزي 4 ساعت بخونم.
9- اينم يه متن كه با ايميل برام اومده:
دو همسفر
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم .
بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه اي
از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت و
به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی
که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد . فردا کشتی اي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستها ي او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کرد : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم!




يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است . آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود . مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت :
اين كار شما تروريسم خالص است.
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد... در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند... هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند. دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد !!
وقتي با آرامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت : با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
پائولو كوئلیو




هفت اصل بیل گیتس
روزنامه اعتماد
بیل گیس رئیس مایکروسافت در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان های امریکا، خطاب به دانش آموزان گفت: (( در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش آموزان نمی آموزند.)) او هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبیرستان فرا نمی گیرند، بیان کرد.

به گزارش ایسنا، اصول بیل گیتس به این شرح است:
اصل اول : در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.
اصل دوم : دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می رود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.
اصل سوم : پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.
اصل چهارم : اگر فکر می کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رییس شما خیلی سختگیر تر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم: آشپزی در رستوران ها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدر بزرگ های ما برای این کار اصطلاع دیگری داشتند، از نظر آنها این کار ))یک فرصت)) بود.
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.
اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می رسد، ملال آور نبودن


+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:39  توسط نازنین  |