اميدوارم همگي حالتون خوب باشه و يه هفته عالي رو پيش رو داشته باشيد.
خيلي وقت بود كه امير گير داده بود صبحهاي جمعه بريم كوهنوردي! يعني همين دربند و دركه و ... ولي جفتمون صبحهاي جمعه تا لنگ ظهر مي خوابيديم. حالا اين خيلي وقته تقريبا از فرداي عقدمون بود تا امروز...
اين هفته 5شنبه امير زنگ زد كه مياي با دوستم و خانومش جمعه بريم كوه. منم قبول كردم. به شرطي كه بعد از نماز صبح بريم و تا 8 برگرديم. اونم با يه حالت شيطنتي گفت آره شايدم تا هفت و نيم برگشتيم.
اين طور شد كه براي ساعت شش صبح دم پمپ بنزين ولنجك قرار گذاشتيم.
من رو هم كه داريد: هميشه تا سه يا چهار صبح بيدارم. اين دفعه هم كه اضطراب!!!! داشتم و نتونستم تا 5:15 كه صداي ساعت در اومد بخوابم.
امير كه بلند شد، خيلي خوابش ميومد و مي گفت: نازنين اگه نمي توني بري، بهشون sms بزنم كه ما نميايم. منم مي گفتم نه براي من مساله اي نيست اگه تو خسته اي چون شب دير خوابيدي خوب نريم. و جفتمون اونطور كه بعدا اقرار كرديم از خدامون بود طرف مقابل بگه من خسته ام و فردا ديگه هيچ گله و شكايتي نمونه!!!
بالاخره به هر جون كندني بود حاضر شديم و راه افتاديم. سر ساعت 6 سر قرار بوديم. ديديم اين دوست امير و خانومش كه هميشه ادعاي كوهنوردي و سحر خيزي دارن نيومدن!!!! بهشون زنگ زديم گفتن ااااا... مگه قرار 6:30 نبود؟؟؟ ما رو ميگي ....
ديگه سرتونو درد نيارم. اونا هم اومدن و رفتيم دركه. نميدونين براي من چقدر سخت بود. من كه هميشه پاي كامپيوترم و نه ورزشي نه ... هيچي ديگه مردم و زنده شدم و غرغر كردم تا رسيديم به قهوه خونه. همش هم من زنگ تفريح مي دادم.
خلاصه ما رفتيم بالاي بالا!!!! واقعا خيلي رفتيم بالا. ما هميشه كمتر از اينا مي رفتيم اگه هم مي رفتيم. خداييش اين دوست امير چون كوهنورد وارديه و تا حالا حتي دماوند رو هم فتح كرده، كشت مارو!!!
تا برگرديم شد 12. اولش خيلي خوشحال بودم، بعد كه نشستيم تو ماشين چشمتون روز بد نبينه ديدم اصلا نمي تونم پاي چپم رو از جاييكه ران به بدن مي چسبه حركت بدم. اين دردي كه مي گم، جداي درد كوفتگي شديدمه. ديگه همه نمازهامو رو صندلي خوندم و ... الان هم موندم كه يعني بايد برم دكتر؟؟؟
اما چه محيط خوب و چه هواي خوبي. من واقعا لذت بردم و روحيه ام خيلي خوب شد. اگه آدم بتونه منظم بياد، البته نه به اين شوري!! (همون از 6 تا 8 خوبه) براي سلامتي خيلي خوبه.
پ.ن: اين دوست امير و خانومش اصلا تلويزيون نخريدن براي خونشون و مي گن اينطوري براي هم خيلي وقت مي ذارن و خيلي به كاراشون بهتر مي رسن. منم فكر كنم كه راست مي گن و خيلي خوب باشه ولي ما كه نمي تونيم تلويزيونمون رو بندازيم دور!!!!
پ.ن.1: يكي از دوستام اين متن رو برام ميل زده بود. من خوشم اومد، گفتم براتون بذارم:
برگرفته از فرهنگ برزیل
شبی در خواب ديدم مرا میخوانند، راهی شدم، به دری رسيدم، به آرامی در خانه را كوبيدم.
ندا آمد: درون آی.
گفتم: به چه روی؟
گفت: براي آنچه نميدانی.
هراسان پرسيدم: براي چو منی هم زمانی هست؟
پاسخ رسيد: تا ابديت
ترديدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری تنها اوست كه ابدی و جاويد است.
پرسيدم: بار الهی چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا میدارد؟
پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر میبريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكی میگذرانيد.
اينكه شما سلامتی خود را فدای مالاندوزی میكنيد و سپس تمام دارايی خود را صرف بازيابی سلامتی مینماييد.
اينكه شما به قدری نگران آيندهايد كه حال را فراموش میكنيد، در حالی كه نه حال را داريد و نه آينده را.
اين كه شما طوری زندگی میكنيد كه گويی هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر میگيرد كه گويی هرگز زنده نبودهايد.
سكوت كردم و انديشيدم،
در خانه چنين گشوده، چه میطلبيدم؟ بلی، آموختن.
پرسيدم: چه بياموزم؟
پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقی طول نمیكشد ولی برای التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است.
بياموزيد كه هرگز نمیتوانيد كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينهای از كردار و اخلاق خود شماست .
بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايی كه هر يك از شما به تنهايی و بر حسب شايستگيهای خود مورد قضاوت و داوری ما قرار ميگيرد.
بياموزيد كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعفها و نقصانهای شما آشنايند ولیکن شما را همانگونه كه هستيد و دوست دارند.
بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتی و نفيس به زندگی شما بها نمیدهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست.
بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بیمهری كه نسبت به شما روا ميدارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد.
بياموزيد كه كه دونفر میتوانند به چيزی يكسان نگاه كنند ولی برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود.
بياموزيد كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنید، تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشيد.
بياموزيد كه توانگر كسی نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواستههای كمتری دارد.
به خاطر داشته باشيد كه مردم گفتههای شما را فراموش میكنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولی، هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود.
