تبليغاتX
من و خودم

من و خودم

روزنویس

دوستاي گلم سلام.
اميدوارم همگي حالتون خوب باشه و يه هفته عالي رو پيش رو داشته باشيد.
خيلي وقت بود كه امير گير داده بود صبحهاي جمعه بريم كوهنوردي! يعني همين دربند و دركه و ... ولي جفتمون صبحهاي جمعه تا لنگ ظهر مي خوابيديم. حالا اين خيلي وقته تقريبا از فرداي عقدمون بود تا امروز...
اين هفته 5شنبه امير زنگ زد كه مياي با دوستم و خانومش جمعه بريم كوه. منم قبول كردم. به شرطي كه بعد از نماز صبح بريم و تا 8 برگرديم. اونم با يه حالت شيطنتي گفت آره شايدم تا هفت و نيم برگشتيم.
اين طور شد كه براي ساعت شش صبح دم پمپ بنزين ولنجك قرار گذاشتيم.
من رو هم كه داريد: هميشه تا سه يا چهار صبح بيدارم. اين دفعه هم كه اضطراب!!!! داشتم و نتونستم تا 5:15 كه صداي ساعت در اومد بخوابم.
امير كه بلند شد، خيلي خوابش ميومد و مي گفت: نازنين اگه نمي توني بري، بهشون sms بزنم كه ما نميايم. منم مي گفتم نه براي من مساله اي نيست اگه تو خسته اي چون شب دير خوابيدي خوب نريم. و جفتمون اونطور كه بعدا اقرار كرديم از خدامون بود طرف مقابل بگه من خسته ام و فردا ديگه هيچ گله و شكايتي نمونه!!!
بالاخره به هر جون كندني بود حاضر شديم و راه افتاديم. سر ساعت 6 سر قرار بوديم. ديديم اين دوست امير و خانومش كه هميشه ادعاي كوهنوردي و سحر خيزي دارن نيومدن!!!! بهشون زنگ زديم گفتن ااااا... مگه قرار 6:30 نبود؟؟؟ ما رو ميگي ....
ديگه سرتونو درد نيارم. اونا هم اومدن و رفتيم دركه. نميدونين براي من چقدر سخت بود. من كه هميشه پاي كامپيوترم و نه ورزشي نه ... هيچي ديگه مردم و زنده شدم و غرغر كردم تا رسيديم به قهوه خونه. همش هم من زنگ تفريح مي دادم.
خلاصه ما رفتيم بالاي بالا!!!! واقعا خيلي رفتيم بالا. ما هميشه كمتر از اينا مي رفتيم اگه هم مي رفتيم. خداييش اين دوست امير چون كوهنورد وارديه و تا حالا حتي دماوند رو هم فتح كرده، كشت مارو!!!
تا برگرديم شد 12. اولش خيلي خوشحال بودم، بعد كه نشستيم تو ماشين چشمتون روز بد نبينه ديدم اصلا نمي تونم پاي چپم رو از جاييكه ران به بدن مي چسبه حركت بدم. اين دردي كه مي گم، جداي درد كوفتگي شديدمه. ديگه همه نمازهامو رو صندلي خوندم و ... الان هم موندم كه يعني بايد برم دكتر؟؟؟
اما چه محيط خوب و چه هواي خوبي. من واقعا لذت بردم و روحيه ام خيلي خوب شد. اگه آدم بتونه منظم بياد، البته نه به اين شوري!! (همون از 6 تا 8 خوبه) براي سلامتي خيلي خوبه.
پ.ن: اين دوست امير و خانومش اصلا تلويزيون نخريدن براي خونشون و مي گن اينطوري براي هم خيلي وقت مي ذارن و خيلي به كاراشون بهتر مي رسن. منم فكر كنم كه راست مي گن و خيلي خوب باشه ولي ما كه نمي تونيم تلويزيونمون رو بندازيم دور!!!!
پ.ن.1: يكي از دوستام اين متن رو برام ميل زده بود. من خوشم اومد، گفتم براتون بذارم:
 

برگرفته از فرهنگ برزیل

شبی در خواب ديدم مرا می‌خوانند، راهی شدم، به دری رسيدم، به آرامی در خانه را كوبيدم.

ندا آمد: درون آی.

گفتم: به چه روی؟

گفت: براي آنچه نمي‌دانی.

هراسان پرسيدم: براي چو منی هم زمانی هست؟

پاسخ رسيد: تا ابديت

ترديدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری تنها اوست كه ابدی و جاويد است.

پرسيدم: بار الهی چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا می‌دارد؟

پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌بريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكی می‌گذرانيد.

اينكه شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌كنيد و سپس تمام دارايی خود را صرف بازيابی سلامتی می‌نماييد.

اينكه شما به قدری نگران آينده‌ايد كه حال را فراموش می‌كنيد، در حالی كه نه حال را داريد و نه آينده را.

اين كه شما طوری زندگی می‌كنيد كه گويی هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می‌گيرد كه گويی هرگز زنده نبوده‌ايد.

سكوت كردم و انديشيدم،

در خانه چنين گشوده، چه می‌‌طلبيدم؟ بلی، آموختن.

پرسيدم: چه بياموزم؟

پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقی طول نمی‌كشد ولی برای التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است.

بياموزيد كه هرگز نمی‌توانيد كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه‌ای از كردار و اخلاق خود شماست .

بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايی كه هر يك از شما به تنهايی و بر حسب شايستگي‌های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار مي‌گيرد.

بياموزيد كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنايند ولیکن شما را همانگونه كه هستيد و دوست دارند.

بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتی و نفيس به زندگی شما بها نمی‌دهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست.

بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بی‌مهری كه نسبت به شما روا مي‌دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد.

بياموزيد كه كه دونفر می‌توانند به چيزی يكسان نگاه كنند ولی برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود.

بياموزيد كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنید، تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشيد.

بياموزيد كه توانگر كسی نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌های كمتری دارد.
به خاطر داشته باشيد كه مردم گفته‌های شما را فراموش می‌كنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولی، هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:59  توسط نازنین  | 

دوستاي عزيزم سلام.
1- روزهاي شنبه خيلي باحاله. چون 80 درصدتون مطلب جديد ميذارين و كلي مي شه خوند ولذت برد يا با ناراحتيهاتون ناراحت شد.
2- يادم نمياد از كي ديگه مطلب ننوشتم از روزنويسهاي خودم؟!!!! راستي اصلا از اين مطالب روانشناسي خوشتون مياد يا نه؟
3- من هفته آخر ارديبهشت امتحان جامع دارم ولي نمي دونم چرا دچار يه حالت بي حوصلگي و رخوت بهاري شدم. همش دلم مي خواد بخوابم! صبحها تا لنگ ظهر خوابم و شبها تا 3 يا 4 صبح بيدار. درسم از همكلاسيهام خيلي عقب تره. چي كار كنم من!!!! اگه كسي راهكاري داره بهم بگه.
4- خاله من مي خواد ماشينشو بفروشه و من خيلي دوست دارم ماشينشو بخريم. حالا بايد پولهاي خانواده رو رو هم بذاريم ببينيم مي شه يا نه؟ فقط يه سوال دارم: پول محضر رو فروشنده ماشين مي ده يا مثل خريد خونه نصفه؟
5- ما سه شنبه رفتيم پارك ارم. همون روزي كه بارون نم نمك ميومد. خيلي خوب بود. خيلي خوش گذشت. خلوت خلوت. من و امير مي رفتيم مثلا تو بشقاب پرنده مي نشستيم و براي ما دو تا دستگاه رو راه مي انداخت. آقاهه هم ديد ما فقط دو نفريم، درجه دوران رو بالا برد. يهو ديدم من هر بار كه مي ريم بالا مثل بارفيكس از دسته هاش آويزون مي شم و هر آن ممكنه بيفتم. خيلي صحنه خنده دار و وحشتناكي بود. امير كه قدش بلندتره و پاش به زمين مي رسيد پاهاي من رو با يه پاش كه كنار من بود به صندلي مي چسبوند. خيلي ترسيدم خداييش و تا سه چهار روز همه جاي دستهام درد مي كرد. آقاهه بعد معذرت خواست و گفت اومدم مرام بذارم. حالا من قدم 164 سانته و كم هم نيست اما پام به زمينش نمي رسيد. راستي براي اولين بار شجاعت سوار شدن منوريل؟؟ رو پيدا كردم ولي هنوزم كه هنوزه سوار رنجر نمي تونم بشم.
6- بعد از سه هفته خوابالويي ديگه امروز بايد برم دانشگاه.
7- امير يه كم روحيه اش بهتر شده ولي چه گذشت بر من و روحيه من تو اين دو هفته.
8- آقا من يه داداش دارم كه خارجه و درس مي خونه. اين پسر هر روز يه بلايي سر خودش مياره و مامان و باباي بيچاره من رو نگران مي كنه. يه روز پاش مي سوزه، يه روز تو فوتبال يكي جفت پا مي پره رو زانوش، دفعه بعد با رنده تا استخونش رو مي بره ( داشته هويج رنده مي كرده) و .... چي كارش كنيم. همش هم صدقه مي ديم ها. از بس ته تغاري و لوسه اصلا روحيه نداره اونجا.
9- دوست دارم ان شالله از امروز با برنامه درسهام رو بخونم و ازاين حالت تنبلي در بيام. برام دعا كنين.

10- جمعه مامانم آبگوشت پخته بود ما هم رفتيم كه بخوريم، خيلي باحال بود. من بچه كه بودم اصلا دوست نداشتم ولي اين دفعه خوشم اومد. شايد چون چند سال بود نخورده بودم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:31  توسط نازنین  | 

يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:

 «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»


در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند
: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:

«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.

زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.

مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.

دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»



منبع: http://jalilkhani.blogfa.com/post-119.aspx
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:21  توسط نازنین  | 

راز 10/90 را كشف كن. پي بردن به اين راز زندگيت را تغيير خواهد داد.

راز 10/90 باور نكردني است! تعداد اندكي از مردم از آن با خبرند و آنرا در زندگي روزمره به كار ميبرند هر روز ميليونها نفر به ناحق از فشارها، مشكلات و رنجهايي در عذابند. اين آدمها چندان موفق بنظر نميرسند. روزهاي بد، روزهاي بدتري بدنبال خواهد داشت. بنظر ميآيد دائما وقايع وحشتناكي در حال وقوع است، استرس هميشه وجود دارد، از خوشي خبري نيست و روابط بين افراد در حال از هم پاشيده شدن است. بهترين ساعات عمر با نگرانيها و دلمشغوليهاي بيمورد تلف ميشود. امكان لذت بردن از زندگي وجود ندارد. دوستيها از بين ميروند و زندگي بيرحم و كسالت آور بنظر مي رسد. و امكان لذت بردن از زندگي موجود ندارد.

جملات بالا توصيف حالات روحي شما نيز بود؟ اگر اينطور است نااميد

نشويد. شما ميتوانيد به انساني كاملا متفاوت تبديل شويد.

فقط كافيست به راز 10/90 پي ببريد و از آن در زندگيتان استفاده كنيد. اين راز ميتواند زندگيتان را تغيير دهد. اين راز چيست؟

10% زندگي همه ما اتفاقاتي است كه ميافتد . اما 90% بقيه چي؟

90% بقيه هم عكس العملهايي هستند كه ما به آن 10% اتفاقات رخ

داده، نشان ميدهيم.

اين يعني چه؟

در واقع هيچ كدام از ما كنترلي روي 10% اتفاقاتي كه برايمان ميافتد نداريم. ما نميتوانيم جلوي خراب شدن اتومبيل مان را بگيريم، ممكن است هواپيمايمان دير برسد و تمام برنامههاي ما به هم بريزد. و يا ممكن است ماشين ديگري در ازدحام و شلوغي خيابان راه ما را بند بياورد.

بله اين عكس العملهاي ما است كه 90% بقيه اتفاقات را شكل ميدهد. تو هيج كنترلي روي چراغ راهنمايي رانندگي نداري كه كي قرمز است يا كي سبز ميشود اما ميتواني عكس العمل خود را در مورد چراغ قرمز كه طولاني بنظر ميرسد كنترل كني. با كنترل خودت در مواقع لازم مانع از مورد تمسخر قرار گرفتن توسط ديگران خواهي شد.

مثالي ميزنم:

تو در حال صرف صبحانه با خانواده هستي كه دست دختر كوچكت به فنجان جاي ميخورد و همه آن روي لباست ميريزد. خوب تا اينجا كنترل اوضاع دست تو نبود و تو نميتوانستي مانع از وقوع آن شوي. اما خوب دقت كن:

اينكه چه اتفاقاتي بعد از آن بيفتد كاملا در دست توست.

تو عصباني مي شوي، شايد فحش هم بدهي و به شدت دخترت را براي ريختن چاي روي بلوزت دعوا ميكني. دخترت گريه ميكند. تو هم بعد از دعوا كردن او به طرف همسرت برميگردي و از او هم براي اينكه فنجان چاي را درست لبه ميز گذاشته است، انتقاد ميكني. درگيري لفظي كوتاهي بين شما پيش ميآيد. تو با عصبانيت به طبقه بالا ميروي بلوزت را عوض ميكني و بعد با عجله پايين ميآيي و ميبييني كه دخترت در حالي كه هق هق ميكند هنوز در حال خوردن صبحانهاش است، پس هنوز آماده رفتن به مدرسه نيست، بنابراين كمي دير ميجنبد و از سرويس مدرسه جا ميماند. همسرت هم دير كرده است و بايد هر چه سريعتر خود را به محل كارش برساند. حالا اين تو هستي كه بايد با عجله ماشين را روشن كني و دختر كوچكت را به مدرسه برساني.

چون ديرت شده است مجبوري با سرعت بيشتر از حد مجاز رانندگي كني. پس از 15 دقيقه تأخير و يك قبض جريمه بالاخره به مدرسه ميرسي. دخترت كه خيلي عجله دارد بدون خداحافظي به طرف ساختمان مدرسه ميدود.

حالا تو با 20 دقیقه تأخير به اداره ميرسي، ولي تازه ميفهمي كه

كيفت را با خودت نياوردهاي. روزت را خيلي بد شروع كردهاي و با گذشت ساعتها ميبيني كه اوضاع دارد بدتر و بدتر هم ميشود. زمان كار تمام شده است و وقتش است كه به خانه برگردي.

وقتي به خانه ميرسي متوجه ميشود اشكالي در روابط تو با همسر و دخترت بوجود آمده است. ميداني چرا؟ بخاطر عكسالعملهايي كه امروز صبح به آن اتفاق نشان دادي.

خوب فكر ميكني چرا چنين روز بدي را پشت سرگذاشتي؟

1ـ آيا فنجان چاي باعث آن شد؟

2ـ آيا دخترت مقصر بود؟

3ـ آيا پليس و جريمهاي كه شدي اين اوضاع را پيش آورد؟

4ـ آيا خودت اوضاع را به اين شكل درآوردي؟

بله البته كه پاسخ 4 درست است. تو هيچ كنترلي بر ريخته شدن فنجان چاي نداشتي اما عكس العمل تو در طول 5 دقيقه پس از آن اتفاق بود كه تمام روزت را خراب كرد.

اما آنچه كه ميتوانست و درست بود كه اتفاق بيافتد تا روز خوبي در انتظار تو باشد چه بود؟

فنجان چاي روي بلوزت ميريزد. دخترت ميخواهد بزند زير گريه، اما تو خيلي آرام ميگويي:

" اشكالي ندارد عزيزم، فقط دفعه بعد دقت بيشتري بكن تا فنجان چاي را نريزي." حولهاي بر ميداري و به طبقه بالا ميروي. بعد از عوض كردن بلوز. كيفت را برميداري و سريع به طبقه پايين ميآيي. از پنجره ميبيني دخترت در حاليكه دارد براي تو و مادرش دست تكان ميدهد، سوار سرويس مدرسه شد.

قبل از رفتن به محل كارت با همسرت خداحافظي ميكني. پنج دقيقه هم زودتر به اداره ميرسي و با خوشرويي شروع به احوالپرسي با همكاران ميكني. رئيس به تو ميگويد كه روز خوبي در پيش خواهيد داشت.

ديدي كه اين دو عكس العمل متفاوت به يك اتفاق چه نتايج متفاوتي

بدنبال داشت!!!

دو سناريوي مختلف كه شروعي مشابه داشتند به دو گونه كاملا

(برعكس ) متناقض پايان يافتند . چرا؟ چون عكس العمل تو متفاوت بود.

همانطور كه گفتم، ما هيچ كنترلي روي 10% از اتفاقاتي كه برايمان

ميافتد نداريم، اما 90% بقيه را با عكس العمل خودمان نسبت به آن اتفاقات شكل ميدهيم.

براي بكار بردن راز10/90 چند راه پيشنهاد ميكنم:

اگر كسي حرف بدي در مورد تو به زبان آورد از كوره در نرو، بگذار ناراحتيت فروكش كند البته ميتواني بگذاري كه آن حرف تاثير ناخوشايندي بر تو بگذارد اما با نشان دادن عكس العمل مناسبي به آن ميتواني از خراب شدن بقيه روزت جلوگيري كني. يك عكس العمل بد و نامناسب به اتفاقي كه افتاده است ميتواند باعث از دست دادن دوستانت، اخراج شدنت و مورد فشار قرار گرفتنت شود.

اگر رانندهاي در خيابان جلوي تو بپيچد و راه تو را بند آورد، با عصبانيت روي فرمان ماشين ميكوبي! (يكي از دوستان من از عصبانيت فرمان ماشينش را از جا كند) آيا فحش ميدهي و يا فشار خونت خيلي سريع بالا ميرود! و يا اينكه پياده ميشوي و با آن راننده خاطي گلاويز ميشوي!

براي چه كسي اهميت دارد كه 10 دقيقه ديرتر به اداره برسي؟

چرا اجازه ميدهي روزت خراب شود؟

راز 10/90 را هميشه به ياد داشته باش و نگراني را از خودت دور كن.

وقتي هواپيما دير ميرسد و تمام برنامههايت بهم ميريزد چرا عصبانيت خود را سر كمك خلبان خالي ميكني؟ او كه هيچ كنترلي بر اوضاع نداشته است، از اين فرصتي كه تا رسيدن هواپيما باقي است ميتواني براي مطالعه، آشنا شدن با ساير مسافرين و ... استفاده كني. با تحت فشار قرار دادن خود در چنين مواقعي فقط باعث ميشوي اوضاع بدتر و بدتر شود.
حالا ديگر به راز 10/90 پي برده اي، آنرا در كارهاي روزانهات به كار ببند و از نتايج شگفت انگيزي كه به ارمغان ميآورد لذت ببر.


پ.ن: اين متن را از طريق ايميل دريافت كرده ام.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:48  توسط نازنین  | 

سلام.
سال نو مبارك. براي همه سال خوب و پر از خير و بركتي رو آرزو مي كنم.

دو هفته اي مي شه كه آپ نكردم. امروز كه اومدم و به بقيه هم سر زدم، ديدم همه همين طورين!!!!

سال نوي ما تو خونه مامان اينا تحويل شد و تو لحظه سال تحويل برادرم كه ايران نيست هم داشت با ما تلفني حرف مي زد. آخييييييييييي تنهايي!!!!!!!!!!!

سه روز اول عيد رو با مامان و باباي من گذرونديم، البته نه همش رو ولي بهشون زياد سر زديم.

روز چهارم رفتيم شهر امير و تا دهم اونجا بوديم. مامان امير با اينكه خودش گفته بود اولش نياين تا مهمونيها و بدو بدو ها و شلوغيها بگذره و ما بتونيم همو ببينيم، از اينكه اول سال اونجا نرفتيم شاكي بود. آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

عيد ديدنيهاي خونواده امير اينا اينجوري بود كه يه روز 11:30 صبح از خونه زديم بيرون و 2:30 برگشتيم. همه جاهاي لازم هم رفته بوديم!!!!

حالا خونواده ما هر روز يكي مي شينه و بقيه مي رن خونشون و حسابي با هم مي گن و مي خندن. اما من از وقتي شوهر كردم و تقريبا يه هفته وسط عيد نيستيم، از اين برنامه ها جا مي مونم!!!!

به اين ترتيب ديشب كه مامانم اينا اينجا مهمون بودن يه خبر كاري بد كه امير خيلي منتظرش بود رسيد و كلي حال اون و بالطبع من گرفته شد. حالا واقعا دوست دارم امير يه تصميم درست و حسابي بگيره. چون تمام زندگي ما تو اين 4 سال معطل اين كاره و همش امير تلاش مي كنه و به نتيجه نمي رسه. خلاصه دوست جونام من الان خيلي ناراحت و افسرده ام و اصلا موندم چي كار كنم. ديگه واقعا وقتشه بفهميم چي كار بايد بكنيم. امير جون كوتاه بيا، دنيا فقط اوني كه آرزوته نيست، راحت تر بگير به گزينه هاي ديگه فكر كن. يه راه معقول انتخاب كن. لازم نيست كه حتما يه دفعه 100 تا پله بالا بري، ميشه 10 تا 10 تا هم بري. اينطوري مطمئنيم كه 10 سال ديگه رسيديم به هدفمون ولي الان چي؟؟؟؟؟

حالا بي خيال.....
من به اين نتيجه رسيدم كه هيچي بهش نگم تا خودش تصميم بگيره. مگر اينكه ازم مشورت بخواد. ولي دوست دارم يه راه بي نتيجه رو هي تكرار نكنه. چي ؟؟؟؟؟ به تعداد آدما راه هست براي رسيدن به خدا!!!!!! گرفتي؟؟؟ ولش نكني ها!!!! راههاي ديگه رو امتحان كن و موقعيتت رو تو شركت و دانشگاه تثبيت كن. من مي دونم كه تو مي توني.

ما كه امروز نرفتيم سيزده به در. خوش به حال شما كه رفتين.

راستي ما اولين ناهار دو نفرمون  تو سال جديد رو ديروز خورديم!!!!!! باورتون مي شه؟؟ همش يا خونه مامان امير بوديم يا مامان من يا مهموني.

نكات مهم:
1- من يه خوبي خيلي خيلي مثبت دارم و اون اينه كه الكي قربون صدقه كسي نميرم يا تعارفات ظاهري نمي كنم. ولي مي بينم كه خيليا دوست دارن آدم رياكار باشه. البته قبول دارم كه بايد يه كم سياست داشت كه من ندارم.

2- حالم از آدماي حق به جانب به هم مي خوره. آدمايي كه تو يه شرايطي من رو درك نمي كنن و وقتي تو شرايط مشابه قرار مي گيرن انتظار درك شدن رو دارن اساسي!!!!!! ع عزيزم گرفتي؟ آره با تو هستم.

3- من از آدمايي كه جلوم جز تعريف حرفي نمي زنن و عوضش پشت سرم حسابي مي گن واقعا توقع ديگه اي داشتم!!!!

4- تا حالا شده يكي ازتون بخواد واقعا باهاش صميمي باشين و راحت حرفتون رو بزنين، بعد از اينكه خيلي محترمانه قسمت خيلي كوچيكي از دلگيريهاتون رو گفتين، خيلي بهش بر بخوره و براي  تك تك جمله هاتون بيشتر از يه صفحه نقد بده كه منظورش اين بود و ... اونم پشت سرتون كه نتونين دفاع كنين؟؟؟؟ براي من پيش اومده...

5- براي ادمايي هم كه احساس مذهبي بودن مي كنن و براي ياد دادن اصول هرچند صحيح به بچه هاشون از راههاي كاملا ناصحيح!! غيبت كردن حتي پشت سر مرده استفاده مي كنن، واقعا متاسفم.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 13:28  توسط نازنین  |