تبليغاتX
من و خودم

من و خودم

روزنویس

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

هوا مسيح­ نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

بهار مباركتون باشه


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:50  توسط نازنین  | 

دوستای گلم سلام. حالتون که خوبه ان شالله؟!!!
1- بوی بهار داره میاد و من از اینکه بهار می شه خیلی خوشحالم. امیدوارم که سال جدید سال خیلی خوبی برای همه شماها و خانواده های عزیزتون باشه. تو این سال اونایی که نی نی می خوان مامان بشن. اونایی که باردارن نی نی های خوشگل وسالم و باهوش به دنیا بیارن. اونایی که عقد یا نامزدن، عروسیشون خیلی خوب و با شادی برگزار بشه، اونایی که هنوز بله رو نگفتن بله رو بگن دیگه!!! اونایی که خونه ندارن خونه بخرن، اونایی که خونه دارن، بزرگترش کنن، اونایی که مسافر راه دور دارن به سلامتی مسافرشون بیاد، ... و مهمتر از همه، همه هم خودشون هم خونواده هاشون سلامت و دلخوش باشن.
دوستای عزیزم من ازتون می خوام برای ما دعا کنین. تو این هفته یا هفته بعد جواب یه چیزی رو می گیریم که من واقعا دوست دارم اگه خدا صلاح می دونه اون اتفاق بیافته. واقعا دوست دارم... چه مرموز!!!! حتما همه فهمیدین. اما من بعدا مفصل دربارش می نویسم.
یکی می گفت دو نعمت خیلی بزرگ تو زندگی اینه که اولا خودت و آدمای دور و برت سلامت باشن و ثانیا همه دل خوش داشته باشین. من واقعا قبول دارم.
ازتون می خوام تو لحظه سال تحویل حتما برای مریضها خیلی دعا کنین. در ضمن اینکه برای سلامتی خودتون و خانوادتون دعا می کنین.
خوب دیگه بهتره از منبر بیام پایین!!!!!!
2- من و امیر جمعه رای دادیم. ولی چرا اونایی که ما می خواستیم اینقدر پایین شدن؟!!! کاش همه می رفتن و رای میدادن. دیگه همه جای این ح.ک.و.م.ت داره یکدست می شه و این خیلی بده که....
بی خیال... من و امیر چپ دستیم. اونجا که باید انگشتهامونو جوهری می کردیم. هر دومون با انگشت دست چپ زدیم!! بعد یهو یکی از اون خانوما فهمید و شروع کرد به گیر دادن به امیر (من رو نفهمید!!!!) که باید اون یکی دستتم جوهری کنی. امیر هم عصبانی شد و گفت اصلا منو بگو که اومدم رای بدم. من نمی خوام رای بدم شناسنامه من کو؟ بدید این شناسنامه رو!!! که اونا دیدن داره صدای امیر می ره بالاتر. یه خانوم مسن تری اومد و میانجی گری کرد و گفت عیبی نداره... خدا رو شکر به خیر گذشت. من خیل یترسیده بودم که یهو یه حرفی بزنه امیر و بگیرنش... کلا این جوونا چه قدر شجاعن ننه!!!
3- این برادر شوهر ما رفته تو دانشگاه به عنوان نماینده گروهشون از یکی از ک.ان.د.ی.د.اهای معروف جلوی همه پرسیده: ببخشید می شه بگید چطوری با فوق دیپلم رفتید م.ج.ل.س حالا دکترا دارید؟!!!! اونم اولش سرخ و سفید شده، بد گفته خوب درس خوندم. این برادر شوهری هم گفته: تزتون چی بوده؟ چند تا مقاله دادین؟ مقاله تون تو کدوم ژورنال چاپ شده؟!!!!! اصلا چرا به جای نمایندگی مردمتون رفتید وقتتون رو برا درس گذاشتین؟!!!
بیچاره مادر شوهرم همش می ترسه بیان بگیرنش و ...
4- اه اه چقدر س.ی.ا.س.ی شد!!!
5- هورا داره تعطیلی میاد.
6- قراره یه هفته بریم ارومیه پیش مامان شوهریم اینا. اینم از مشکلات ازدواجه ها ( چه کم رو تشریف دارم، بعد از 7 ماه می خوام برم ها!!!!!!!!!!!). خونواده ما تو عید هر روز خونه یکی جمع می شن. خیلی بهمون خوش می گذره. دختر عمه ها و خاله ها و ... ولی من یه هفته نیستم. با اینکه شهر امیر اینها هم خوش می گذره، ولی دیگه مثل قبلنا نمی شه. از راه هم می ترسم راستش.
7- امروز اولین روزیه که نظرات پستام دو رقمی شده. من خیلی خوشحالم. دوستای مجازی خیلی خوبن. آدم می تونه باهاشون حرفایی رو بزنه که حتی به مامانش یا شوهرش هم نمی گه. یا حتی به دوستای صمیمی چندین و چند ساله. دوستتون دارم
8- اين بند رو حذف كردم.
9- بازم عید رو بهتون تبریک می گم و سال خوبی رو برای همتون آرزو می کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:48  توسط نازنین  | 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید!



پ.ن. این داستان قشنگ رو یکی از دوستام برام میل زده.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 12:27  توسط نازنین  | 

سلام دوستان عزیز!!!!
1- من بالاخره حقوقم رو گرفتم. هوراااااااااااااااااااااااااااااا. نمیدونید چقدر خوشحال شدم. تندی به امیر و مامانم زنگ زدم و گزارش دادم. مامانم کلی بهم خندید که اینقده برام مهم بوده. از روشنک جون هم ممنونم که به فکرم بود.

2- روز 4 شنبه رفتیم خرید مانتو و از ساعت 10.5 تا 2 بیرون بودیم ولی اون مانتویی که می خواستم رو پیدا نکردم. چه مانتوهای بی مزه ای مد شده. بیشتر شبیه پیرهنه!!! من که اصلا خوشم نیومد. تمام هفت تیر و فاطمی و ولیعصر رو گشتم. بعد هم عصری برگشتم اکباتان همون مانتو رو که قبلا دیده بودم خریدم گرچه خیلی گرون بود ولی خوش دوخت بود. دیگه من اگه رفتم هفت تیر مانتو بخرم!!!

3- دیدین این پسر جوونا رو که باباهاشون براشون مغازه می خرن و مغازه می چینن و اونا هم کامپیوترهاشونو از خونه می یارن می ذارن تو مغازه باهاش بازی می کنن. بعد به مشتریهاشون هم جواب سر بالا می دن؟!!!! این آدما اصلا براشون مهم نیست که چیزی بفروشن یا نه. مرفه بی دردن دیگه!!!

4- کل 5 شنبه و صبح جمعه رو به خونه تکونی گذروندیم. 5 شنبه کمک داشتم و جمعه هم امیر کمک کرد. خیلی خنده دار بود من همین طوری اتو رو روی میز اتو راست و چپ می بردم و امیر پرده ها رو آروم از روی میز اتو به طرف خودش می کشید. به این ترتیب تو دو ساعت همه پرده ها رو گیره زدیم، اطو کشیدیم و آویزون کردیم.

5- جمعه عصر مدیر پروژه مون زنگ زد که کار تازه اومده و آقای دکتر گفتن به من تحویلش بدن تا شنبه روش کار کنم. من هم آدرس دادم تا بفرستن. تا ساعت 12.5 شب نشستیم تا کارها برسه و من تحویل بگیرم!!!!

6- جمعه عصری رفتیم سفره امام حسن(ع). خیلی خیلیییییی خوشم اومد. خیلی مجلس باحالی بود. همه چیز سفره سبز بود. مراسم خوبی هم بود.

7- من و امیر تصمیم گرفتیم از این به بعد هر وقت از دست بابا مامانای هم ناراحت شدیم فقط یه بار به هم غر بزنیم و بعد فراموش کنیم، طرف مقابل هم در این باره جبهه نگیره!!!!

8- پروژه ام جواب نمی ده. حالم بد شد از بس نشستم سرش. مسخره!!!!!!!!!!!!!

9- این ترم یه خبطی(؟؟؟) کردم یه درس از یه گروه دیگه برداشتم بهم داده مثلا 16.5 می گم استاد بهم بده 16.7 می گه نه نمی شه!!! می گم آخه معدلم می شه مثلا 16.98 می گه من نمی تونم کمکی بکنم!!! حالا منو بگو که می خوام باهاشون مقاله هم بدم.... واقعا نمی شه نمرات کل بچه ها رو 0.2 بالا ببره؟ به من چه که اینقدر سطح نمراتش پایینه که من که اولین نمرشم این شدم.... واقعا حالم می گیره از این استادا!!!!

10- من خسته ام تعطیلی بازم می خوام.....

11- راستی می دونین که سال آینده ان شالله اگه زنده باشیم کلی تعطیلی داریم که هیچ کدومشون جمعه نیست و اغلبشون شنبه یا 4 شنبه است؟؟؟ کارمندای دولت محترم! برن کیف کنن. ما ها که ساعتی هستیم چی کار کنیم اونوقت؟!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:1  توسط نازنین  | 

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

 


ز مدينه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن  

 دو لب از براي لبيک به وظيفه باز کردن

 


به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن 

ز ملاهي و مناهي همه احتراز کردن

 


شب جمعه‌ها نخفتن ، به خداي راز گفتن 

ز وجود بي‌ نيازش طلب نياز کردن

 


به خدا که هيچ کس را ثمر آنقدر نباشد

که به روي نا‌اميدي در بسته باز کردن

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:14  توسط نازنین  | 

تو وبلاگ روشنک جون یه چیز خوندم که منو یاد یه خاطره ای!! انداخت. روشن جون گفته که بعضیا با بچه کوچیک میان خونه آدم و ولش می کنن به امان خدا!!! چند وقت پیش یکی از همین مامان باباها به همراه نی نی نازشون اومده بودن خونه ما. این نی نی که بغل باباش خواب بود تو دستش یه بسته باز نشده تی تاپ بود که به نظر می رسید چند ساعتی هست که محکممممممم گرفته دستش. بچه که از خواب بیدار شد، تی تاپو باز کرد و من دیدم بله!!! این کیک کاملا خورد و له شده... یعنی همه دیدن و از همون لحظه این نی نی تصمیم گرفت گوشه و کنار خونه ما رو دید بزنه. مامانش هم می گه می خوای خونه خاله رو ببینی؟ برو مامان جون الهی قربونت برم و نی نی محترم ما تی تاپ خرد شده به دست همه جای خونه رو سیر کرد و علاوه بر تکه های کیک که رو زمین ریختند، میزها و شیشه کتابخونه ها و پا تختی ها و درها و کلیدهای برق به چه روزی که نیفتادن. آیییییییییی حرص خورم من. بعد که برگشتن بغل مامان خانمومشون. ایشون گفتن خوردی مامان؟ سیر شدی؟ حالا به خاله یه بوس بده!!!!! وای منو می گی!! نهههههههههههههه!!!!


پ.ن. من هنوز حقوقمو نگرفتممممممم...
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:10  توسط نازنین  | 

1- اول از همه به تمامی دوستای جدیدم که تو این یه ماه پیدا کردم سلام می کنم. تو این چند روزه سرم یه کم شلوغ بود و نتونستم پست بنویسم ولی به وبلاگهاتون سر زدم. حالتون خوبه که؟
2- کلی کار عقب افتاده دارم که باید تو همین یکی دو روز آینده انجامشون بدم وگرنه خیلی برام بد تموم می شه. اول از همه باید یه فرم پر کنم برا امتحان جامع، بعد این دستور اخیر استادم رو انجام بدم. امروز یه سر با استادم جلسه دارم و فردا هم با گروه.
3- این پروژه قرار بود تا انتهای اسفند تموم بشه و من به درسام برسم ولی گویا تا انتهای اردیبهشت تمدید شده و امتحان جامع من 3 خرداده. حالا به استادم می گم من چی کار کنم میگه خوب الان بخون!!!! آخه جدی من چی کار کنم؟؟؟؟
4- من هنوز حقوق بهمنم رو نگرفتم. من پول می خواممممممممممممم...
5- کار ما از 10 فروردین شروع می شه. من نمی خواممممممممممم!!!
6- امیر برده روغن ماشین رو عوض کنه گفتن آب و روغن قاطی کرده!!! این یعنی چی اونوقت؟!!! گفته یه تومن خرجش می شه!!! نه تو رو خدا...
7- رفتیم بانک از عابر بانک پول برداریم دیدیم قاط زده سرمون رو چرخوندیم یه رستوران توپ کشف کردیم. خیلی خوب بود آروم با غذای عالی و قیمت مناسب!!!
8- همه کتابا رو تو کتابخونه ها جابجا کردیم و خونه مرتب شد.
9- بعد از دو سه هفته از سالگرد عقدمون مامان اینا رو دعوت کردیم خونمون. خیلی خوش گذشت مامانم و بابام برام یه تابلوی قشنگ و داداشم هم یه عالمه گل مصنوعی خوشگل از همونا که می خواستم آوردن.
10- رفتیم شیشه بری بدیم شیشه کتابخونه رو که شکسته بود درست کنه می گه 20 تومن می گیم که نه نمی خوایم می گه وای اشتباه حساب کردم می شه 16 تومن!!!!!
11- جمعه مادر بزرگم خونه مامانم بود ما هم رفتیم. ناهار ته چین مرغ بود که امیر عاشقشه! خیلی بهمون خوش گذشت!!!!
12- این 5شنبه و جمعه که تعطیل بود گذاشتم امیر کل 5شنبه به کارای خودش (هووی من: کامپیوتر) برسه و در کمال تعجب دیدم که چقدر این بچه با این کار خوش اخلاق می شه!!!! چون دیگه اصلا جمعه غر نزد که کارام مونده و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:39  توسط نازنین  | 

نازنین جون سلام. خوبی داداشی جون خودم؟!!!!!
اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده عزیز دلم... وای خدای من نمی شه من یاد تو بیفتم و اشک تو چشام حلقه نزنه، دستام نلرزه و قلبم شروع به تپش تند نکنه. نازنینم الان کجایی؟ چند سالته؟ اگه درست حساب کرده باشم از 5 اردیبهشت 1383 ندیدمت. جیگر من!!!! ماشالله باید الان مدرسه بری. حتما باسواد شدی. دیگه می تونی بشماری. "چهار" رو که یادت نمی ره؟؟ الان موهای کی رو شونه می کنی؟ اسم عروسکهات چیه؟ منو یادته اصلا؟ وای خدای من...
کاش می شد باز ببینمت. از دور. فقط ببینم که خوشی، ببینم جات خوبه، ببینم باهات خوبن. ببینم که خوشبخت شدی. ببینم که بابا و مامانتو دوست داری و اونا هم دوستت دارن.
کاش خوشحال باشی و سر حال. کاش راضی باشی و سالم.
می دونی چیه تو رحمت خدا بودی که نمی دونم چه جوری شد اومدی و چی شد که رفتی.
یادته با محمد رفتیم برات کیف و کفش عید خریدیم. یادته یه لباس تور توری برات خریدیم که تو جشن من بپوشی؟
جای بچه من بودی یا خواهرم؟ بهت احساس مادرانه داشتم یا خواهرانه؟؟؟؟ نمی دونم فقط می دونم که خیلی دوستت دارم خیلی زیاد. همیشه منتظرم پیدات کنم. بیام بی صدا از پشت درختها ببینم که می خندی و بازی می کنی. ببینم این دستتو دادی به مامانت و اون دستت تو دست باباته!!!! آخ خدا... یعنی نازنین من الان خوبه؟؟؟؟
وقتی رفتی اصلا یاد ما بودی؟ یا "گاگول!!!!" بودی و ما رو یادت نمیومد.
اما تو اعتماد به نفست خوب بود!!! تازه خیلی زود خودت را با محیط وفق می دادی!!! خوشبخت شی الهی ....
یادته آبله مرغون گرفته بودی؟ بلا !!! خونه آقاجون اینا بودیم که اولین جوشاتو دیدم. خوب شد خونه ما مریض شدی ها... حسابی خودتو برا همه ناز می کردی آخه تو واقعا نازنین بودی.
الانم وقتی با عروسکات بازی می کنی براشون "شیده" می شی؟ الانم بازیتون اینه که مامان کی اومده دنبالش؟
هنوز اون دو تا عروسکایی که بهم دادی رو دارم. کنار تختمه. دم دستم. هنوزم بعضی شبا اونارو بغل می کنم و ریز ریز گریه می کنم. راستی تو خونتون "آقا نباتی" هم دارین. یادته رفتی از دست من به آقا نباتی شکایت کردی!!! یادته نمیومدی بخوابی می گفتی آقا نباتی مبصرم کرده!!!! کلک خوب ما رو دور می زدیها!!!
یادته سرماخورده بودی بردیمت دکتر خواست با این چوبهای بستنی گلوتو ببینه، کلی گریه کردی و گفتی بهم آمپول زد. بمیرم برات وقتی 10 تا 10 تا پنیسیلین می زدی کسی نبود نازتو بکشه....
همیشه وقتی یه بچه به دنیا میاد از خدا می خوام بچه رو برا پدر و مادرش و پدر و مادرش رو برا اون حفظ کنه. خدایا هیچ بچه ای رو بی پناه نذار. خدایا همه بچه ها همیشه یه آغوش گرم و مهربون برای آروم گرفتن توش داشته باشن.
نازنین من، جیگر من! قلوه محمد!!! الهی فدات شم، بدون که دوستت دارم، بدون که هر وقت هر لحظه هر آن، که کمکی خواستی در خونمون برات باز بازه... هممون دلمون برات یه ذره شده. "سه تا" دوستت داریم و همیشه به یادت هستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 17:19  توسط نازنین  | 

1- چند شب پیش سالگرد عقدمون بود. من و امیر با تصوری که از رستوران تاج محل داشتیم تصمیم گرفتیم شام بریم اونجا. کلا 40000 تومن هم پول داشتیم. وقتی رفتیم و منو رو آوردن دیدیم وااااااااااااااااای قیمتهاش چقدر بالا رفته!!! آخه چرا؟!!!!! ما هم از تو منو سعی کردیم غذایی رو انتخاب کنیم که کمتر از 40000 تومن بشه. مثلا اصلا سوپ نگرفتیم و سالاد هم یکی گرفتیم با دو تا نوشابه. امیر جوجه آشوکا و من تندوری گرفتم. فکر می کنین چقدر شد؟ 33000 تومن. وقتی اومدیم بیرون هنوز خیلی گرسنه بودیم!!!!!! (این جوجه ها که گفتم میشن همون جوجه کبابمون!!! با کمی ادویه و ... ) گفتم بگم که دیگه فکر نکنید تو تاج محل می شه با 17000 یا 18000 تومن غذا خورد.
2- من کلا از تغییر دکوراسیون خونه خوشم میاد. عوض کردن چیدمان وسایل بهم روحیه میده. بنابراین دیروز با اصرار فراوان که دیگه امیر نتونست از سر خودش منو باز کنه، جای اتاق خواب و اتاق مطالعه رو عوض کردیم. به این ترتیب اتاق خوابمون بزرگتر شد!!!! و من یه میز مطالعه برا خودم اونجا گذاشتم. حالا دو تا کتابخونه هم قراره بیاریم که یکی تو اتاق کامپیوتر و اون یکی رو تو اتاق خواب می ذاریم. تو هر کدوم هم هرکی وسایلشو می ذاره. به این ترتیب دیگه هیچ کتاب یا کیف سی دی یا هیچ چیز دیگه ای نباید روی زمین ولو باشه!!!! (با توام امیرخان !!!!)
3- اون زمان که مبل می خریدیم، یه راحتی بزرگ مثل کاناپه هم گرفتیم، که ازش برای نشستن خودمون استفاده کنیم و مبلها نو بمونن. این کاناپه خیلی خوب و راحته ولی جنسش چرمیه (درست گفتم؟!! ) که از چند ماه پیش شروع کرده به خط افتادن روش و بعد هم به صورت لکه هایی روش رفته ... خوب خیلی منظره بدی برای اتاق درست کرده. من هم نمی دونم مبل به این نویی رو چی کار کنم که لا اقل این عیبش دیده نشه.
4- بعد از مدتها دیروز رفتیم شهروند و من یه کفش ورزشی خیلی مناسب دیدم. از اونایی که خیلی وقته دنبالشم. ولی سایز من نداشت :(
5- از آدمهایی که یه کاری رو نمی تونن بکنن یا اشتباهی میکنن و بعد بقیه رو هم تو اون مشکلشون مقصر می دونن حالم بهم می خوره (مخاطب خاص داره، البته اگه بفهمه!!!)
6- از اون شب که گفتم رفتیم تاج محل،
می گم: برای مسافرت عید با هواپیما بریم.
امیر می گه : فکر خوبیه ولی اگه اون 33 تومن رو تو تاج محل دور نمی ریختیم شاید می شد!!!
می گم: برای این آینه یه قاب خوشگل بگیریم بزنیم تو پذیرایی خیلی خوب می شه.
امیر می گه: آره خوب می شه اگه اون 33 تومن رو تو تاج محل دور نمی ریختیم شاید می خریدیم!!!
می گم: من مانتو می خوام.
امیر می گه: خوبه اگه اون 33 تومن رو تو تاج محل دور نمی ریختیم شاید می خریدیم!!!
می گم: کاش یه فرش کوچیک برا جلو در می خریدیم.
امیر می گه: آره خوبه اگه اون 33 تومن رو تو تاج محل دور نمی ریختیم شاید می خریدیم!!!
می گم: یه کابینت کشودار به آشپزخونه اضافه کنیم.
امیر می گه: خوبه اگه اون 33 تومن رو تو تاج محل دور نمی ریختیم شاید می خریدیم!!!
می گم: سه ساله بهت می گم از این آویزها می خوام. فضای حال رو جدا می کنه.
امیر می گه: آره خوب می شه اگه اون 33 تومن رو تو تاج محل دور نمی ریختیم شاید می خریدیم!!!
.......
می گم: اگه می دونستم اون 33 تومن اینقدر برکت داره، محال بود برم تاج محل!!!!
امیر می گه: خوب زندگی تجربه است!!!!
:(

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:52  توسط نازنین  | 


سلام، امیدوارم حالت خوب باشه. میدونی وقتی فهمیدم که سرنوشتت چی شد چقدر ناراحت شدم؟ اصل باور نکردم و نمی کنم... الان چطوری؟ خدا کنه بهت خوش بگذره. بعد از اون اتفاق با تمام وجود فهمیدم تقدیر چیه. فهمیدم هر چی خدا بخواد همون می شه یعنی چی؟
یه چیزی رو می خوام اینجا برات بنویسم. چیزی که سالهاست تو سینه ام نگهش داشتم و با هیچ کس راجع بهش حرف نزدم. می خوام بگم "دوستت داشتم".  آره الان بهت می گم که تو دیگه نمی تونی جوابم رو بدی. نمی دونم خوب شد که بهت نگفتم یا بد شد؟
وقتی شروع به نوشتن این نامه کردم، فکر کردم حتما جا کم میارم، چون خیلی حرف برا گفتن داشتم. ولی الان با هر جمله ای که می نویسم چند دقیقه فکر می کنم، بغض می کنم یا شایدم گریه... ولی نمی تونم خوب بنویسم. نمی تونم اونایی که دوست دارم رو بنویسم. نمی شه...
فقط اینو بگم که تو گلوم مونده " من از دنیا نفرت دارم نفرت دارم نفرت دارم ... دنیای نامرد"
خیلی دلم گرفته خیلی ... اگه بشه جلوی گریه ام رو بگیرم ...


پ.ن. این یک نوشته واهی است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:5  توسط نازنین  |