تبليغاتX
من و خودم

من و خودم

روزنویس

1- ما چند ماه یه بار پا می شیم می ریم سپه زمرد و وسایل و خورد و خوراک مورد نیازمون رو می خریم. این بار جمعه صبح زود ساعت 8:30 رسیدیم فروشگاه سپه و تقریبا 150000 تومان خرید کردیم که فکر کنم غیر از گوشت و مرغ و ماهی بقیه اش برای بیشتر از یه سالمون کفایت کنه. همونطور که می دونین سپه قیمتهاش خوبه و به صرفه است که از اونجا خرید کنیم... ما هم خوش خوشانمون بود تا اینکه اومدیم خونه و همه چیزو جابجا کردیم و من نشستم سر فیش خریدمون دیدم ای بابا 10900 تومن رو اشباها!!!! برامون اضافه زده یعنی دو بسته ماهی اضافه بر خرید ما حساب کرده!!! حالا که دیگه نمی شه کاریش کرد ولی ما که فکر کنم کلا این قدر هم سود نکردیم!!!!! همون فروشگاه شهروند نزدیک خونمون خیلی به صرفه تره هم تازه تره هم اینطوری نمی شه!!!!!
2- دیروز صبح که از خونه در اومدم تا رسیدم سر خیابون به یه ماشین که داشت مسافر پیاده می کرد، مقصدم رو گفتم و سوار شدم. اونم مسیر من که هیچ وقت زودتر از یه ربع ساعت ماشین گیر نمی یاد برام!!! کلی ذوق کردم وقتی فهمیدم آقای راننده با من هم مسیره تا جلوی دانشگاه!!!! وقتی رسیدیم گفت دخترم من باید بپیچم تو این کوچه. من که کلی خوشحال بودم انگار با 500 تومان آژانس گرفتم و ده دقیقه ای رسیدم دانشگاه!!!!
3- روز جمعه امیر برای مامانم یه کاری انجام داد که من واقعا ازش ممنونم. گاهی اوقات از این کارا می کنه این پسر و کلی وقت می ذاره برا خونوادم. مرسی عزیز دلم.
4- ماه صفره الانه دیگه؟ می گن تو این ماه صدقه زیاد بدید.
5- دیروز استادم یه سری کار جدید بهم داد. هوراااااااااااااااااااا چون این یعنی بوی پول داره میاد!!!!
6- شنبه برا خودم موندم خونه و کارامو کردم و خوردم و خوابیدم!!!! حال می ده یه روز کاری بمونی خونه...
7- الان باید برم پیش استادم گزارش کارهای نکردم رو بدم!!! خدا رحم کنه بهم.


پ.ن. استادم نبود..... چی دیگه دلم می خواد؟!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:1  توسط نازنین  | 

چند روزه دارم به این موضوع فکر می کنم : بچه!!!! اما نه از اون فکرا که شما کردین!!!!!
تو دنیا هر کسی یه جور زندگی می کنه. نمی تونیم بگیم که همه تو زندگیشون همه چیز دارند یا به هر چی خواستن می رسن. من یه دوست داشتم که تمام مدت از همه چیز زندگیش ابراز رضایت می کرد طوری که من ساده دل فکر می کردم تو ابرها زندگی می کنه و دوست داشتم منم زندگی به این ایده آلی داشته باشم. حالا یه بار باید ماجراهای این اعتماد به نفسم رو بگم!!! اما موضوع اصلی همینه که گفتم همه تو زندگیشون یه سری مشکلات دارن. حالا خداییش کوچیک و بزرگ داره ها!! حرف اصلی این که خانواده ها رو می شه از نظر بچه دار شدن به سه دسته تقسیم کرد:
1- این گروه با برنامه ریزی قبلی بچه دار می شن.
2- بچه های این گروه به قولی نا خواسته هستند و پدر و مادراشون رو غافلگیر می کنند.
3- این گروه سوم هم بچه دار نمی شن و بعضی هاشون برا خودشون مساله و مشکل درست می کنند.
من راجع به گروههای دو و سه حرف دارم. اما امروز درباره گروه سوم صحبت می کنم. اگه یه روزی بفهمم که جزء اینگروه هستم، حتما می رم و از بهزیستی یه نی نی میارم و براش می شم یه مامان مهربون!!! لطفا بهم نخندید ولی من واقعا به این مساله اعتقاد دارم که مادری که یه بچه رو به دنیا می یاره مهم تر از اونی که بزرگش می کنه نیست. من به این نکته مهم هم ایمان دارم که این بچه می شه همه چیه آدم، که دیگه واقعا یکی از خانواده می شه. می گید نه؟؟!!! ولی من خودم تجربه اش رو دارم. یه روز میام و سر فرصت براتون می گم که داستان چی بود و چی شد. ولی حالا از من قبول کنید که این یه کار خیلی خوبیه. تازه هستن خیلیها که یه بچه از بهزیستی گرفتن و بعد خودشون هم بچه دار شدن و خانوادشون خیلی خوب و صمیمیه. فقط وقتی کسی خواست این کار رو کنه دو نکته کلیدی رو باید رعایت کنه: اول اینکه از راههای قانونی وارد بشه نه از اینا که بچه رو می رن از یه خونواده فقیر می خرن و ... چون خیلی می تونه مساله ساز باشه. دوم اینکه باید اون بچه رو بخواد حتی اگه امروز بچه رو آورد و فردا فهمید داره خودش مامان میشه بازم اون بچه رو نگه داره عین بچه خودش.
جالبه بگم که من و امیر همیشه از این کار به خوبی یاد می کنیم و دوست داریم حتی اگه خودمون هم بچه دار شدیم، یکی دو تا بچه هم از بهزیستی بیاریم و مال خودمون کنیمشون!!  (با وجود این قانونای مسخره مملکتمون که به خونواده ای که بچه دارن بچه نمی دن!!!  حالا ببینین ما چجوری دورشون می زنیم!!) من عاشق این کارم. لذتی که این کار به آدم می ده رو تو هیچ چیز دیگه ای تجربه نکردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:52  توسط نازنین  | 

همیشه نمره هام خوب بوده چه تو تمام دوران مدرسه تا دیپلمم که معدلم از 19 پایین تر نیومده و چه تو دانشگاه. البته تو دوره لیسانس بچه خرخونی نبودم و تمام مدت دوران گرانبهای لیسانس من به دو دره بازی گذشت و نشد عین دانشجوی باکلاس مملکت سر کلاسها حاضر بشم. همیشه دو تا دوست گل داشتم که تقریبا جزوات 95 درصد بچه ها رو تامین می کردند. واقعا دوستای خوبی بودن. من هم دو شب قبل از امتحانا می خوندم و بهترین نمره کلاس می شدم و به همون سرعتی که درسها رو تو حافظه یه بیتیم (bit) جا می دادم از یاد می بردمشون. سر تمام آز ها هم باز همه رو دور زدم!!! البته یه اکیپ بودیم که کارمون این بود!! و من به تنهایی از پس این مسوولیت بزرگ بر نمیومدم. خلاصه خدا کمکمون کرد و من و یکی از دوستای همون گروهم باهم فوق یه جا قبول شدیم و ما باز دو نفری پروژه ها و درسها و مشقها رو بین هم تقسیم می کردیم. گرچه تو دوره فوق از لیسانس بیشتر اذیت شدیم !!!!!
تا اینکه ما به تنهایی و یه تنه شروع به خوندن دوره دکتری کردیم و باز از اونجا که مای تنبل تمام درسهای آبکی دانشکده رو تو فوق بر داشته بودیم دیدیم که نمی شه دیگه !!!! باید 6 تا درس برداریم که همه جون کن!!!! منم تنها و بی یار تو این شرایط چه کنم چه کنم که بالای 15 شم و یهو نیفتم که نمرات پایان ترم ما اومد و در کمال ناباوری دیدیم که ای دل غافل همه شدن 19.9، 19.7، ... 19 و ... ما شدیم 15.8!!!!! دارید که چقدر ضایع شدم حالا بچه های فوقی این همه از ما بیشتر شدن. بماند که استاد عزیز!!!!!!! کلی بهمون نمره بد داده و امروز رفتیم دیدار اوراق تصحیح شده و دیدیم خداییش ایراد بنی اسراییلی تر از این نمی شد بگیره و من بودم زیر سبیلی اینا رو رد می کردم. خلاصه سرتون و با این نرنربازیها درد نیارم!!!! از این استاد مهربون تونستم یه 0.25 نمره بگیرم من!!!! که ای خدا الان دارم به خودم فحش می دم که این همه سال با عزت طی کردیم و این آخرین امتحان عمرمون رو به این ذلت چونه زنی نمره به قول این آقای دکتر تن در دادیم!!!
آخه من چی بگم. شوهر و زندگی و کار و درس و پروژه لعنتی و ..... بعد بهت بگن شاگرد آخر کلاسی!!
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:40  توسط نازنین  | 

مامان بزرگ پایینی من!! که قبلا راجع بهش براتون نوشتم، یه سال بعد از رفتن ما از خونشون فوت کرد. مریضی ایشون یه دوره نهفته سه ساله داشت که بعد از اون دوره خودشو نشون داد. اما بابام همیشه فکر می کرد (می دونم که فکر می کرد گرچه هیچ وقت به زبون نیاورد) همش به خاطر رفتن ما بوده که مامانش مریض شده و مرده!!! بابام تک پسر خونوادشون بود و خیلی به مامانش وابسته. عمه هام هم خیلی بهش وابسته بودن. هممون بهش وابسته بودیم. ولی بابای جوون من و فکر کنم همه عمه هام بعد از فوت مامان بزرگم دیگه هیچ وقت شاد نبودند و نیستند. بابام از شدت افسردگی سکته کرد. دیگه هیچ وقت حال و حوصله نداشت و خودش رو به بقیه وابسته کرد. به ما و مامانم.
من همیشه از این همه  وابستگی بدم میاد. ولی خودم هم معتادشم. من واقعا وابسته خونوادم هستم. خدا همشونو حفظ کنه. ولی اینو اصلا دوست ندارم. وابستگی دست و پای آدمو حسابی میبنده و اگه آدم سعی هم کنه که بی خیال اونا، کارهای دیگشو انجام بده ولی بازم به راحتی بقیه نیست. این حس فکر کنم ژنتیکی باشه !!!!
من همیشه به امیر می گم که ما باید بچمون رو مستقل بار بیاریم. مخصوصا از نظر عاطفی. جالبیش اینه که مامان امیر هم به شدت به اون وابسته است. امیر اولین پسرشه و با اینکه الان بیشتر از 10 ساله که جدا از اونا و تو شهر دیگه ای زندگی می کنه ولی روزی چند بار با هم حرف می زنن. یادم نمی ره اوایل می رفتیم شهرشون، موقع برگشتن مامانش بغض می کرد و من چقدر حرص می خوردم گرچه به روم نمی آوردم ولی تو روحیه امیر تاثیر گذاشته و همیشه احساس گناه می کنه که نمی تونه به خونوادش برسه.
حالا من خودم خیلی بدتر از اونم ها !!!! بیچاره مامان شوهریم که حتی حق نداره دو قطره اشک برا پسرش بریزه!!!!
از طرف دیگه من یه برادر کوچکتر از خودم دارم که اسمشو می ذاریم محسن. محسن دو سال بیشتره برا ادامه تحصیل رفته کانادا. حالا مامانم اینا هر روز باهاش حرف می زنن نیم ساعت.  اینقده این مامان من باحاله که خدا می دونه. با همه هم  اتاقیهای اجنبی دانشگاه محسن دوست شده، دارید که!!!! هر وقت زنگ می زنه  و محسن خان نیست، این اتاق و اون اتاق زنگ می زنه تا بفهمه سالمه خدارو شکر!!!! ما از خنده می میریم از دستش. ولی خودمون هم اینطوری هستیم ها. وقتی محسن میرفت همه ناراحت بودیم ولی به رومون نمی آوردیم ولی برا مامانم و بابام و محسن خیلی سخت بود.
به هر حال مامان خانم می گه این مساله کاملا ارثیه و اینجانب هر چی هم بگم و بخندم (مثل خودشون که مامان بزرگ سید خندانیم!!! رو حسابی تو جوونی دست می نداخته که وقتی داییم تو تظاهرات بوده و دیر می کرده پا می شده می رفته دانشگاه دنبالش!!!!) آخرش خودم بدتر می شم.
اما من دوست ندارم اینطوری زندگی کنم. گرچه می کنم. آقای شوهر وقتی رسیدن سرکار باید بهم گزارش بدن که سالمن، مامان خانم و آقای پدر ایضا!!! و من هم همچنون!!
خیلی مسخره و درد آوره ها ولی در صورت تاخیر من که به بدترین نحوی به قضیه فکر می کنم.
همین الانش این امیر بیچاره داره تمام تلاشش رو می کنه منو راضی کنه بریم آمریکا ادامه تحصیلات بدیم. ولی من که راضی شدنی نیستم. 4 ساله که نشدم. من حاضرم بریم اروپا که نزدیکتره!!! ولی آمریکا بریم باید حداقل چندسال نیایم ایران! به همین دلیل در یه حالت کاملا غیر آماده تو کنکور دکتری داخل شرکت کردم و مایه شگفتی همه من جمله خودم و صد البته ناامیدی همسر گرامی برای حداقل 3 تا 4 سال شدم!!!
همینجا از خدا می خوام منو شفا بده. یعنی هممون رو شفا بده.
اما خوشحال می شم اگه کسی در این مورد برای من یه راهکار بده.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:12  توسط نازنین  | 

جمعه سالگرد فوت پدربزرگ من بود که در سن 85 سالگی مرحوم شدند. وقتی با خودم فکر می کنم می بینم من بیشتر بچه گی هام رو با کسایی بودم که الان هیچ کدومش نیستند احساس می کنم که چقدر این دنیا بی وفاست. چه حس بدی... من تا 10 سالگی با پدر و مادرم و دو تا داداشام با پدر بزرگم که آقاجون صداش می کردیم و مامان بزرگ پایینیم ( که چون طبقه پایین ما زندگی می کرد، این اسمو بهش داده بودیم تا با مامان بزرگ سید خندانیم!!! اشتباه نشه!!!!) زندگی می کردیم. البته یه خونه ویلایی دو طبقه بود که ما طبقه بالا بودیم و اونا پایین. من از اون دوران خاطرات خیلی قشنگی دارم. از دورانی که من از مدرسه میومدم خونه مامان بزرگم و با هم ناهار می خوردیم، بعد ساعت 2 آقاجون میومد و اون هم ناهار می خورد و با هم حرف می زدیم. با هم طرز نوشتن کلمه ها رو مرور می کردیم. آقاجون هر روز یه سری کلمه می گفت که من بنویسم و من بلد نبودم اینطوری نوشتن بعضی چیزا رو زودتر از بقیه یاد گرقتم. بعد یادم نمی یاد اون دوباره می رفت سرکارش یا می رفت کتاب بخونه ولی من و مامان بزرگ می رفتیم اتاق جلویی که همه جاش آفتاب روی فرشای قرمز افتاده بود، زیر آفتاب دراز می کشیدیم و می خوابیدیم. من همیشه وقتی بیدار می شدم که غروب شده بود و من چقدر از عصرهای پاییز بدم میومد چون مامانم تو تاریکی می رسید.
مثلا می خواستیم از آقاجون بنویسیم ها!!!!!!:
-آره آقاجونم کلا احساساتش رو زیاد بروز نمی داد ولی مرد خیلی مهربونی بود.
-وقتی بچه بودیم همیشه تو کمدش پر بود از آدامس و پفک و قاقانونوچه !!!
-وقتی مامان بزرگم مرد، دایی بابام و خیلی های دیگه بهش گفتن بیا زن بگیر تنها زندگی نکن ولی اون قبول نکرد و 14 سال تنهای تنها زندگی کرد.
-خیلی آدم مومن و با خدایی بود. به نون حلال در آوردن خیلی اهمیت می داد و مالش خیلی پربرکت بود.
-کتابخونه خیلی بزرگی داشت که پر بود از نسخ خطی و بعد از فوتش هر کی یکی دو تا کتاب برا یادگاری برداشت و بقیه اش رو اهدا کردن به مسجد محلشون.
-خونشو فروختن به یه موسسه خیریه که الان تو خونش کلاسهای آموزشی زیادی برگزار می شه.
-پول ارث برای همه بچه هاش برکت داشت خیلی زیاد.
-بابام با ارثیه اش برا برادر بزرگم که بر خلاف خونواده اهل درس و ... نبود یه مغازه خرید که هیچ کس فکر نمی کرد با اون قیمت بشه جای به این خوبی خرید.
-یه نکته مهم از زندگی آقاجون اینه که ایشون تا آخرای زندگیشون هم کار می کردند (کسب و کار) هم غذا ها و ... رو برا خودشون خودشون می پختند و نمی ذاشتن این مسوولیت رو کسی ازشون بگیره.
-خلاصه مرگ بسیار زیبایی داشتند و مراسم تدفین و ... جوری بود که همه متحیر بودن. قبل از خاکسپاریشون من به اصرار دنبال وصیت نامه ایشون تو کشوشون گشتم و کلی دعا پیدا کردم که با دست خودشون نوشته بودند و خواسته بودن تو دهانشون و تو کفنشون بذاریم!!!
-یکسری از ورقهای دفاتر خاطراتشونو با قیچی بریده بودند و انگار همه چیزو حاضر کرده بودند.
-آخرین نکته که منو خیلی تکون داد این بود: بابای من هر جمعه عصر علاوه بر یه روز وسط هفته که شب پیش آقاجون می موندن، می رفتن دیدن آقاجون. هر کدوم از ما ها هم که وقت می کردیم می رفتیم با بابام. تا آخرین روزهای زندگی، آقاجون یادداشت روزانه داشتند و این رفتن بعد از ظهر جمعه بابام براشون خیلی خیلی مهم بود مثلا می نوشتند: امروز حسین اومد دیدنم. خدا حفظش کند. یا : امروز حسین اومد به دیدنم. علی (برادر بزرگم) هم اومد ولی نازنین نیومد. خدا همه رو حفظ کند. دلم برای نازنین و مهدی و عروسم تنگ شده. و .... جالبیش اینه که هیچ وقت به ماها یا بابام گلایه نمی کرد. ولی من خیلی دلم سوخت کاش بیشتر دیدنشون  می رفتم.
-حرف از آقاجون و حسناش زیاده. ولی تا همینجاش هم خیلی طولانی شده.
من نمی گم که آقاجونم معصوم بوده ولی می گم که واقعا عاقبت به خیر شده!!! اینو جدی می گم از خوابهایی که همه ازش دیدن و  حرفایی که از خوبیاش می زنن ...
خدایا عاقبت به خیری خیلی مهمه . ازت می خوام که هممون رو عاقبت به خیر کنی ان شالله. آمین
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:22  توسط نازنین  | 

من یه مشکلی دارم و اونم بیدار شدن اول صبحه!! اصلا دوست ندارم که کسی منو مجبور کنه صبح زود بیدار شم. عوضش همیشه بین ساعتهای 2 تا 4 صبح خیلی شارژم و پروژه هام همیشه تو این ساعت ها جواب می ده.
کلا من تو فامیلمون به خوشخواب!! مشهورم. مامانم وقتی من بچه بودم دیسک کمر داشته و نمی تونسته منو بغل کنه. منم مظلوم!!! هیچی نمی گفتم و غر هم نمی زدم. فقط مامانه طفلکی من یهو میدیده نازنین دیگه راه نمی ره بر می گشته می دیده من هویجوری سر پا دست در دست مامان خوابم برده!!!!
اما خداییش بعد ها که مدرسه ام خیلی دورتر از خونمون بود صبح نشده باید سوار سرویس می شدم. تابستونها هم که باید با مامان خانوم می رفتم سرکارشون بازم صبح زود. بعدها که بابایی منو می برد دانشگاه اونم ساعت 6:30 راه می افتاد تا قبل از کارمنداش سر کار باشه. گرچه بعد از ظهر ها یه دو ساعتی می خوابیدم ولی از این لحاظ عقده ای شدم.
بعدها هم که امیر اومد تو زندگیم! دیدم ای دل غافل این دیگه کیه شبها زودتر از 1 نمی خوابه صبحها هم 6 بیداره. گفتم نه دیگه این یکی رو قبل از اینکه 30 سالش بشه باید عوض کنم. حالا دیگه جفتمونو ول کنن، تا ساعت 10 صبح می خوابیم. البته جمعه هاش!!! بقیه روزها هم امیر رو به زور بعد از نماز می فرستم بره و خودم می خوابم تا 9!!! تا برم برسم سرکارم می شه 10. به خاطر همینه که همه بهم میگن جناب مدیر عامل!!!
بابام که یه روز خیلی رک بهم گفت: اگه تو کارمند من بودی حتما اخراجت می کردم!!! مامانم هم همیشه راجع به اینکه هم بچه داشته هم کار خونه هم سر وقت سر کار می رفته برام موعظه می کنه.
خلاصه ماجرا این که من چند روز پیش برای شونصدمین بار به امیر قول دادم شب زود (ساعت 12!) بخوابم و صبح با اون برم دانشگاه. دو روز اول موفق بودم. ولی امروز رو دیگه نتونستم...
خداییش من وقتی دیر میام خیلی راندمانم بالاتره. باز خدا رئیسمو حفظ کنه که می فهمه منو. آخه باباجونم کار ما که ارباب رجوعی نیست ، فکریه. با فکر خسته هم که نمی شه کار کرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:47  توسط نازنین  | 

سلام.
دیشب آخرین قسمت مجموعه "ساعت شنی" رو می داد که احساس کردم بعضی رفتارهای مامانا رو چه خوب نشون میده. اصلا بعضی معضلات و مشکلات زنها رو خیلی لطیف به تصویر می کشید. بازیگر نقش مهشید هم خداییش خوب مظلوم بازی می کرد. خلاصه از این سریال خوشم اومده!!!
همین طور که تو جریان سریال بودم با خودم فکر کردم که این مشکلات می تونه چقدر واقعی باشه. یاد زنهایی افتادم که می شناسم. یاد اونایی که برام عزیزن و خدا حفظشون کنه ایشالله.
یاد مامانم و مامان بزرگام افتادم.
 بعد یاد عمم که خیلی زود فوت کرده بود، یواش یواش قیافه دوستام که عمر کوتاهی داشتند جلو چشمم ظاهر شد. وقتی به خودم اومدم که جعبه دستمال کاغذی کنارم بود و داشتم هق هق گریه می کردم!!!! ای دنیا چه بی وفایی جدی!!! شانس آوردم که امیر (همسرم) رفته بود جلسه ساختمون وگرنه نمی ذاشت دلی از عزا!!! در آرم. خلاصه خیلی دوست دارم خداوند همه اونایی رو که برده قرین رحمت کن و اونایی هم که موندن  رو واسه ما زیادی نبینه و برامون نگه داره.
داستان یکی از دوستام که فوت کرده خیلی غم انگیزه. این دوستم در واقع همکلاسیه راهنماییم بود و بعد از اون باهاش ارتباط خاصی نداشتم. خیلی زود ازدواج کرد و بچه دارم شد. یه روز که دختر یه سالش مریض بوده می برتش دکتر بعد  می ذارتش تو ماشین تا بره از اون ور خیابون براش دوا بگیره که یه ماشین بهش می زنه و تمام... واقعا تلخ بود... ولی وقتی فهمیدم مامانش رفته برای دامادش به زور زن گرفته گفتم واقعا ای ول مادر. آره خلاصه دورادور می دونم که این مامان جدیده واقعا زن خوبی از آب درومده خدارو شکر که این بچه هم می تونه یه زندگی طبیعی رو تجربه کنه گرچه می دونم که باید برای مامان بزرگه خیلی سخت باشه یکی دیگه جای دخترش رو بگیره.
بعد یاد مامان شوهری طفلی خودم افتادم که ماه به ماه بچش رو نمی بینه و دلم خیلی گفت. گفتم چقدر خودخواهانس که من هر روز خونه مامانم تلپم ولی امیر این فرصتو نداره و من هم همیشه خطرات راه رو بهونه می کنم براش. خداییش هر کی داده می گیره و اگه بخواد بگیره جاش براش مهم نیست!!
می خواستم راجع به مادر بنویسم ها مثلا!!!
آره خداییش من عاشق مامانمم. خدا مامانای هممون رو برامون حفظ کنه. آمین...
همینه دیگه ساراجون! کافیه ببینمت. این که این پست اینقدر بی حاله به خاطر اینه که اینجانب صبح کله سحر با صدای موبایلم بیدار شدم که سارا خانم لطف کرده میگه نمره های امتحانمونو استادمون گذاشتن تو سایت!!! منم خواب و بیدار پریدم کنار کامپیوتر و رفتم دیدم نمرم خیلی بد شده (یعنی بد نمره داده!!!! دارید که) خوب حسابی حالم گرفته شده... باباجون من می ذاشتی صبح شه می گفتی دیگه!!
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 8:15  توسط نازنین  | 

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
من نازنین هستم.
اینجا رو درست کردم تا بتونم روزمرگی هام رو بنویسم و رنگ تازه ای به زندگیم بدم!!!!
امیدوارم بتونم دوستای مجازی خوبی پیدا کنم.
برای شروع بهتره از خودم بگم:
 26 سالمه و سه ساله ازدواج کردم. خودم دارم توی یه دانشگاه دولتی برای گرفتن آخرین مدرک تحصیلی ممکن تو رشته ام (تو این دانشگاه! ) درس می خونم. رشته ام مهندسیه و دانشگاهم هم بدک نیست. درست حدس زدید دارم دکتری می خونم گرچه تازه اول راهم! اولش فکر می کردم باید برم خارج ولی الان به این وضعیت عادت کردم و راضی ام. بس که لوسم و مامانی! (باید ور دل مامانم بمونم.)
با شوهرم تو دانشگاه آشنا شدم. با هم هم رشته نیستیم ولی اونم مهندسی خونده و فوق لیسانس داره. الانم تو یه شرکت کار می کنه. خودم مال تهرانم ولی شوهرم شهرستانیه ( مثلا ماله ارومیه است). خوب بالطبع تفاوت فرهنگی زیادی بین خونواده هامونه. ولی خونوادش آدمای خوبین خداییش. خودشم خوبه.
مذهبی هستیم اما نه از نوع خشکه مقدسش ولی برامون نماز و روزه و ... اینا خیلی مهمه. منم حجابم رو رعایت می کنم.
دیگه چی بگم؟؟؟؟؟....
برا اولین بار زیاد نوشتم. بازم میام ان شاالله. فعلا می رم سراغ پروژه ام تا استادم کله ام رو نکنده.
گرچه میدونم اولین پستم رو کسی نمیخونه ولی خوشحال می شم بهم سر بزنین.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:58  توسط نازنین  |