تبليغاتX
زندگی جدید من
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خیلی بهترم امروز.

امیر می خواد عید منو بفرسته ایران

نمیدونم دیر شده یا نه ولی دارم برای ویزا اقدام میکنم.

برام دعا کنین که استادم هم راضی بشه :)))))))))))))))))))))))

فعلا من رو ابرام و امیر داره غصه می خوره ولی درس داره و نمی تونه بیاد.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 10:19 توسط نازنین |

خسته ام و بی طاقت.

دلم خونه خودمو می خواد، خاک خودم، وطن خودم.

دلم خونوادمو می خواد.

نمی تونم ادامه بدم. نمی تونم دووم بیارم. نمی تونم عادت کنم.

حتی به خاطر امیر... حتی به خاطر زندگیم ...

حتی به خاطر آینده بچه هام...


+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 6:20 توسط نازنین |

سلام.

این کیبوردم برچسب فارسی نداره و برام خیلی سخته تایپ فارسی. به خاطر همین هم خیلی تنبلی می کنم تو نوشتن.

امروز تو سایتها خوندم که پسر شهید بهشتی تو زندان سکته کردن. خیلی دلم گرفت خیلی... مگه می خوایم چقدر زندگی کنیم؟ مگه به خدا اعتقاد نداریم؟ ...

بگذریم. این شعر جدید عل ی کو.چولو رو شنیدید؟ این مردم ما خداییش خیلی باهوشن....

ما خوبیم. خیلی دلتنگم. اینجا حوصله ام سر می ره. امیر که مشغوله ولی من نمی تونم همش خودم و با درس سرگرم کنم.

یه چیز جالب اینجا اینه که حراجهای خیلی خوبی داره. یه شلوار دیده بودم تو گپ 60 دلار خیلی خوشم اومده بود. اینقدر نخریدم که شد 10 تا امروز خریدم. البته یه دونه سایز من و یکی هم یه سایز دیگه مونده بود. عوضش یه بلوز 40 تایی شده بود 4 تا :(( این به اون در. در نتیجه خرید تو حراج هاشون خیلی می صرفه.

یه نکته جالب دیگه هم اینه که اینجا مایوهایی دارن که خیلی پوشیده تر از ای.ر.ا-نه مثلا یه حالت تاپ و دامن تا زانو. یه سانس پیدا کردیم یه جا که فقط مال خانومهاست. رفتیم.چون تو اون سانس آدمهای مقید بیشتر میان و اغلب سنی.ان واینها زنهاشون جلو هم هم لباس آستین کوتاه و شلوار می پوشن، آقا اینقدر ما رو بد نگاه می کردن که خدا می دونه :)))) ما هم تازه وارد فکر می کردیم کلاسه مایو دو تیکه :))))) البته همه جوره می پوشنها....

دیگه اینکه استاد گرامی دارن از تعطیلات میان :(((( و ما دیگه هر روز باید بریم دانشگاه.

و آخر اینکه اینجا هوا به شدت گرم شده یعنی الان 0 بود :)))

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 5:28 توسط نازنین |

بی دست کربلا، دست مرا بگیر....


التماس دعا

+ نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 3:59 توسط نازنین |

انا لله و انا الیه راجعون

درگذشت آیت الله منتظری رو به همه دوستداران و مقلدانشون تسلیت می گم.

مردم امروز تو قم شعار می دادند که : " منتظری آزادیت مبارک". من هم به نوبه خودم آزادیشون رو بعد از حدود 20 سال آزار و اذیت و حصر خانگی و ممنوع التصویر شدن و ... بهشون تبریک میگم و از درگاه خدا براشون طلب مغفرت می کنم.

فکر می کنم آخر و عاقبت به خیری خیلی مهمه. این 6 ماه فرصتی بود برای ایشون که نسل ما هم باهاشون آشنا بشه:)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:16 توسط نازنین |

هوا دیگه داره سرد می شه. من می لرزم و اینا با یه لباس نازک و یه پالتو می گردن تو این برف و بوران :))))

حالا عادت می کنم.

با اینکه اینجا چیپس و پفک نمی خورم ولی وزن زیاد کردم :(( فکر کنم همه چی شون هورمون داره آدم باد می کنه.

استاد گرامی هم تشریف بردن تعطیلات. به به. به به :)))))) دیگه دلم خرید کریسمس می خواد اساسی. البته قبلش یه پول گندههههههههههه.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:40 توسط نازنین |

سلام

اگه به من نمی خندید باید بگم که بزرگترین مشکل من اینجا ترس از سگه :)))

اصلا نمی دونم چی کار کنم که برش غلبه کنم. هر وقت می خوام از خونه بیام بیرون، تا سوار آسانسور شم و ببینم توش سگ نیست و تو راه هم سوار نشه و تو لابی هم نباشه، دروغ نیست اگه بگم که قلبم میاد تو دهنم :((((((

اگه هم یهو سگ ببینم چنان جیغی می کشم که خدا می دونه:))) اینا هم سگاشون مثل بچه هاشونه براشون خیلی بدشون میاد:((

اما واقعا دست خودم نیست.

تورو خدا اگه راه حلی می شناسید بهم بگید :)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 22:10 توسط نازنین |

آخ که چقدر اینجا چیپس و پفک گرونه:((((((((

تازه چی تو ز موتوری هم ندارن :))))))))))

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 23:18 توسط نازنین |

همیشه از این که بچه های بی سرپرست یا بد سرپرست رو مجبور می کنند تو شیرخوارگاهها برای خیرین درباره "مادر" - که طفلی ها یا ندارند، یا مادرهاشون مشکل دار هستند یا اصلا بزهکارند- سرود بخونند، دلم خیلی خیلی می گیره :(((((((((

آخه که چی؟ اینکه بتونید احساسات مردمو جریحه دار کنین و پول جمع کنین؟


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 23:15 توسط نازنین |

گاهی فکر می کنم که دیگه وقتشه که دست از درس بکشم و برم سراغ کار :))

دلم پول گنده می خواد. دلم ثبات توی زندگی می خواد

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 1:47 توسط نازنین |